May 30, 2005

ساعت هفت و پنج دقیقه ی عصر است.یک روز ابری با هوای دم کرده و گرم. و دود و دم همیشگی تهران. همه چیز به آرامی می گذرد. امروز داشتم یک برنامه ی دوست داشتنی برای سفری به کویر ترتیب می دادم و حین نوشتنش به کوهها فکر می کردم و به بیابان. نمی دانم چرا این همه دوستشان دارم. شاید چون عنصرم خاک است .. از صبح بارها صندوق ایمیل هایم را چک کرده ام بلکه ایمیلی از یک مسافر برسد. نباید به این زودی انتظار خبری داشته باشم ولی دارم! اما این انتظار شیرین را هم دوست دارم. گذاشته ام تا نبودن و دلتنگی کمکی باشد بیشتر دوست داشته باشم. فرصت داده ام تا تنهایی کمکی باشد بیشتر قدر بدانم. صبر کرده ام تا فاصله ی مکانی کمکی باشد نزدیک تر شوم .. دارم آهنگی ملایم از همانهایی که دوست دارم گوش می کنم. صبح توی تاکسی راننده آهنگ روحوضی برایمان گذاشته بود:" من کبوتر جلدت شدم. عاشق چشمون خمارت شدم!". سر چهار راه ترافیک سنگینی راه را بسته بود. از کنار ماشینها که گذشتیم تازه دیدیم تصادفی شده و یکی از موتور افتاده روی زمین و همه دورش جمع شده اند. مسافری که همانجا سوار تاکسیِ ما شد گفت:" فکر کنم پسره مٌرد!" .. به همین سادگی. و من به خودش که نه، به کسانی فکر کردم که امروز انتظارش را می کشند .. خیابان ها مثل همیشه شلوغند. انتخابات هر روز نزدیک تر میشود .همه عجله دارند رئیس جمهور شوند. و من عجله دارم که هرچه زودتر روزها بگذرند و من آن جواز کذایی را در دستانم ببینم. دخترک تعطیل شده و بی صبرانه منتظر است برود شهربازی. موذن زاده ی اردبیلی روی تخت بیمارستان فوت کرده و صدای اذانش تا همیشه توی گوشم می پیچد. همایش بانوان با نام " از مادر تا مدیر" در فرهنگسرای سرو آغاز شده. به کلمات مادر و مدیر که نگاه می کنم دلم برای مادرانِ مدیر می سوزد! بیچاره ها باید مادر باشند، مدیر باشند، صبور باشند، تازه بعضی هاشان باید پدر هم باشند، نان آور هم باشند. پس کِی برای دل خودشان زندگی کنند؟! .. اما می گویم ها، خدا این مادری و مدیری را ازمان نگیرد! چون آنوقت من یکی دیگر با چه بهانه ای بعضی وقتها خودم را برای بعضی ها لوس می کردم؟! :)


 


 

May 26, 2005

دلم می خواست چیزی بنویسم ولی نمی دانم چه بنویسم. دلم می خواست حرفی بزنم ولی نمی دانم چه بگویم. صفحه ی سفید را باز کرده ام و به آن خیره شده ام و انگار باران کلمات است که بر سرم می ریزد و دستانم تاب نوشتنشان را ندارد. فقط خوشحالم که اینجا را دارم. وقتی از همه چیز خسته هستم يا وقتی از خوشی لبريزم به این صفحه ی سفید پناه می آورم و گرچه این روزها نوشتن سخت شده اما باز همین هم غنیمت است.. همین که می دانم می توانم اینجا را برای خودم داشته باشم. وقتهایی که جسارتی پیدا می کنم و بدون سانسورتر می نویسم. و وقتهایی که مثل این روزها می آیم تا فقط بگویم هنوز آهو هست. در هر حال راهها به اینجا ختم می شوند. همیشه می آیم اینجا. می آیم سراغ این سکوت و در برویم باز می شود. همیشه چیزی اینجا در انتظارم است. هر وقت دارم سرریز می شوم آماده است که بشنود . همیشه هم همینطوری است. سفید و خالص. و من همینش را دوست دارم.


 


 


 

May 24, 2005


that's life



 


صدای نفس های مرد توی گوش زن می پیچند. دم. بازدم. دم. بازدم. نفسهای مرد از گوش زن وارد قلبش می شوند و همانجا لانه می کنند. That’s life!


 


زن دلش برای خودش تنگ می شود. برای زمانی که سرش را می کرد لای کتاب تا خوابش می برد. حالا کتابها همه خاک می خورند و فرصتی نیست آنها را ورق بزند. کاش می شد دوباره چند روزی فرار کرد و گم شد! از آن گم شدن های گاه و بيگاه پارسال تابستان. ماه از پنجره به روی زن می تابد. رنگش همرنگ نور مانیتور است که در تاریکی روشنایی می پراکند. و زن باید به برنامه های فردا فکر کند. That’s life!


 


زن فکر می کند هميشه وقت رفتن همينطور است. هیچ کجا دلش نمی خواهد برود. می خواهد همانجا زیر سایه ی آن درخت بلند که از جنس گوشت و خون است بنشیند و در پناهش آرام گيرد و در امان بماند . علیرضا قربانی شعر فريدون مشیری را با صدای بلند از اسپیکرها فریاد می زند: تو آفتاب منی ، گرم تر بتاب ..  that’s life!


 


زن به اسکناس های سبز رنگ فکر می کند. به نمایشگاه های رنگ و وارنگ و به مسافرانی که شبیه اسکناس های سبز شده اند! به هتل های ستاره باران که باید نرخ هایشان را دربیاورد. به رستوران ایتالیایی و گارسون های شهرستانی اش. به غذای توتی. به تابستان دخترک. به گرفتگی لوله ی آشپزخانه و به دستانش که می خواهد آنقدر دراز شوند که به آسمان برسند. به کوتاهی زندگی. به این همه تضاد در مرگ و زندگی. به چای سبز رنگ شبهای بلند. به قرص های سبز رنگ آرام بخش. و به دانه های سبز رنگ تسبیحی که اینجا آویزانند. به صبح های ملس و بعد از ظهر های رخوتناک. به تیتر روزنامه ی همشهری که هر روز یک رنگ می شود. به قد کشیدن دخترک. به مستی ٍ شنیدن یک جمله ی محبت آميز . دیدن یک شاخه لاله ی صورتی . لمس کردن یک دست آشنا .حس کردن آغوشی مهربان. تقسيم کردن لحظه های تنهايی و به اینکه .. هی فلانی .. زندگی شاید همین باشد ..


 


 


 


 

May 21, 2005

بر شانه ی من کبوتری ست که از دستان تو آب می خورد.


 


 

May 15, 2005

برای امروز


برای تو


 


 


صبح که داشتم نوشته ات را می خواندم باران گرفت. از آن باران های تند و کوتاه بهاری که دلت می خواهد کودکانه زیرش بایستی و خیس شوی. از آن باران ها که انگاری طعم شکلات می دهند و رنگشان آبی آسمانی ست. با صدای یکریز ملایمی که مثل گروه همنوایان ارکستر همراهیت می کنند تا بیشتر غرق خوشی شوی و بیشتر لذت ببری.قطره های باران برای من می باریدند و من کلمات آشنای تو را می خواندم و هیچ نداشتم که بگویم. همه را تو گفته بودی. ساده و صمیمی و بی ریا. و من آن باران کوتاه را ، در آن لحظه ی فراموش نشدنی به فال نیک گرفتم. و به یقین می دانم ، می دانم که خدای ابرهای آبستن و خدای حیات است که اینگونه به نطفه ی تمام لحظه هایمان رنگ زندگی بخشیده ..


 


 


 

May 13, 2005

کوچولوی سه ساله ی نازنینم.


ببخش که مدتی ست از تو غافل شده ام.


آنقدر این زندگی واقعی سرکارم گذاشته که وقت ندارم سر بخارانم.


ولی تو صبوری کن.


قول می دهم زیاد منتظرت نگذارم.


اصلا مگر می شود سراغ تو نیایم.


کافی ست ساعتی با خودم خلوت کنم.


آنوقت می بینی که یک روز دوباره روی ماهت را با کلمات سیاه کردم و تو هم از تنهایی درآمدی.


خيلی زود.


یکی از همین روزها.


يکی از همین روزها.


 


 

May 4, 2005

خبرهای جدید


 


انتظار برای شروع نمایشگاه کتاب‌؛


کارهای سخت بدون دریافت پول با امید به چند ماه آینده و ديدن نتيجه؛


خستگی ناشی از کارهای چندباره و چندباره که این بار باید به ثمر بنشینند؛


اعتماد کردن به کسی که بارها امتحانش را خراب کرده و بد پس داده!


زیر و رو کردن وبلاگ ها و خواندن تمام اخبار مربوط به انتخابات و گیج شدن هر روز بیشتر از دیروز!


و


و لحظه های سرشار از باران دوست داشتن و دوست داشته شدن که به تمام جان کندن های بالا می ارزد!


 


 


.. 


اندکی صبر


سحر نزدیک است.


 


                                       ----------------------------------------------------------------------


 

Apr 25, 2005

یک پیاده رويِ طولانی در خیابان های خلوت آخر شب. کشف یک کافه ی کوچک خالی از مشتری.


دو تا موجود که نمی دانم اسمشان را چه می شود گذاشت نشسته اند روبروی هم و گپ می زنند. دورتادروشان را هاله ای سفید فراگرفته و این دو موجود آرام و آسوده فضای سفید مابینشان را با هم شریکند. هاله ی سفید دورشان پر است از نشانه های ریز و درشت. اما این دوتا عین خیالشان نیست. انگار همه چیز را در کنترل دارند و تمام دنیا برای آنها پابرجاست و برای آنها می چرخد. هر دو دهانشان را باز کرده اند و حرف می زنند. شايد می خندند. شايد درد دل می کنند. شايد از گذشته حرف می زنند. يا شايد از آينده. رنگهای سفید و قهوه ای زمینه را پر کرده اند. یک جوجه ی کوچک نشسته وسط یک دایره ی سفید و با غرور به آینده می نگرد. یک آغاز .. فنجان را برمی گردانم روی نعلبکی. همان آرامش آشکاری که در آن دو موجود فضایی ته فنجان دیدیم کافی بود تا باز به معجزه های زندگی ایمان بیاورم ..


 


                             --------------------------------------------------

Apr 23, 2005

 


گاهی اوقات از سادگی ِ خودم حالم به هم می خورد.


                                         ---------------------------------------------------------------


 


 

پنجشنبه اول اردیبهشت


 


امروز از کنار احمدآباد زیبا نگذشتم.( آرامگاه مصدق. مکانی وسیع در محدوده ی جاده ساوه با چمنزار های بزرگ و درختان ردیف کاشته شده کنار هم و دیوارهای کاهگلی که به شکل بسیار زیبایی چشم را می نوازند). امروز آن زیبایی ها را با نگاهم نبلعیدم. در عوض از جلوی کوچه های آشتی کنان عبور کردم. کوچه های باریک محله های جنوب شهر که می گویند زمانی به این نام مشهور بوده اند. چون بیش از یک نفر نمی توانسته از آن رد شود. و اینطوری آن یک نفر هم می بایست با کسی که از روبرو می آمد سلام و احوالپرسی کند و آشتی .. حکايت جالبی ست.


 یک لحظه با خود فکر کردم چه خوب می شد اگر تمام دنیا کوچه ی آشتی کنان بود .. ولی من که قهر نیستم. حتی آشتی هم نیستم. من و او از کنار هم می گذریم انگار هیچ وقت همدیگر را ندیده بودیم. مثل دو غریبه. انگار نه انگار که چند سال زیر یک سقف زندگی کردیم و سر بر یک بالین گذاشتیم.


 


امروز تمام این آقایان همراه من خوب بودند. همه مودب. همه می خواستند کار من انجام شود. همه تمام سعی خود را کردند. از کارشناس 190 سانتیمتری اداره ثبت گرفته تا دادستان دادگستری با آن جثه ریز و ته لحجه ی شیرازی اش. حتی مامور کلانتری مان هم بسیار خوش پوش و مودب از آب درآمد. موهای مشکی یک طرف شانه شده با چشم و ابروی مشکی و یونیفرمی نخ نما اما تمیز. کارشناس دادگستری هم مرد خوبی بود. با چشمان بی حال و اندامی نحیف که در روز آفتابی هم برای احتیاط چترش را فراموش نکرده بود بردارد. تمامشان تلاش کردند. همه خواستند برای خانم جوانی که از بس آمده و رفته خوب می شناسندش کاری بکنند. اما نشد. تمام این آقایان بانفوذ هم نتوانستند کمکی کنند تا من حداقل حق مسلمی را که بر خودم قائل می دانم از آن غریبه ای که انگار نه انگار سالها با او زیر یک سقف زندگی کرده ام بگیرم.


 


اما من باز احمدآباد را خواهم ديد. باز از کنار کوچه های آشتی کنان گذر خواهم کرد. و فکر خواهم کرد که آيا واقعا به گرفتن يا نگرفتن حق به اين شيوه اعتقاد قلبی دارم يا نه  ..


 


                                                                


                                      -----------------------------------------------------------------


 


 

Apr 19, 2005


خدا


سلام خدای خوبی که همین دور و برهایی. توی جوراب گلوله شده روی زمین یا جایی بین نقطه ی تلاقی ستاره های این آسمان درندشت. یا توی قلب بادکرده ی پرطپش زن یا روی سنجاق سر فیروزه ی عروسک کنار آینه. کسی چه می داند. شاید هم توی قلب باد کرده ی پر طپش مردی هستی که آرام زمزمه می کند" می ..خو.. بد..نی...یک...از...عزی ..ترین.. عز...ن...ز..گی...من....هس...ت...و...خ...هی...م...ند.." یا شاید هم در شوک دوروزه ی زن خانه کرده بودی. شوکی که سرانجام مثل آب روی آتش فرو ریخت و باران بهار شد روی گونه های استخوانی اش. یا شاید هم روی یکی از گوشواره های چلچراغ آن سقف بلند بودی که گامهای لرزان زن روی فرش قرمز رنگی که به آن نور می پاشید پیش می رفت. به کجا؟ کسی چه می داند ..


 


نگاه


متاسفم آقای باستر کیتون! چسبيده به ديوار. باید به ابروان هشتی تان نگاهی انداخت و کلاه لبه دارتان را کمی عقب تر گذاشت بلکه خوش قیافه تر به نظر برسید. تازه اگر خدای زن توی چشمان منتظر شما هم خانه کرده باشد شاید مرحمتی شود و در افقی که مدتهاست به آن خیره شده اید یک دسته گل نرگس بروید. یک دسته گل نرگس وحشی که از ناچاری گل نرگس نیست. کسی چه می داند .. شاید زن هم روزی می خواسته یک دسته گل نرگس وحشی باشد ..


 


بودا


بودای عزیز من پروانه ای بر شانه ی کودکی ست که در نیزارها به دنبال گنج می گردد. و در جنگ و هیاهو به دنبال شاخه ی زیتون. یا در حیاط بزرگ خانه ای در کویر سوار بر اسب جادویی نامرئی اش می شود و پيتکو پيتکو کنان حیاط را در دنیای خود فتح می کند. یا با آرزوهایی واقعی در دنیایی خیالی مثل بزرگسالی خیالی بازی می کند. کسی چه می داند ..


 


 


شیر نسکافه ی غلیظ


در این روزهای کشدار بی پایان و آغاز هم روی تخت دراز کشید و کتاب خواند. در سکونی سنگین که معلوم نيست برای چه و از کجا آمده. هیاهوی درون را مگر می شود با تورق صفحات سفید کتاب جلد نارنجی آرام کرد. یا مگر می شود هیاهوی زندگی پشت این دیوارها را با سکون مرموز قلب تاخت زد. قلب باد کرده ی پر طپشی که انگار همه ی این سی و اندی سال را چوب حراج زده. سی و اندی سال تلاش و تلاش و اشک و لبخند. و چند سال دیگر اشک و لبخند و تلاش و تلاش. چند سال؟ کسی چه می داند ..


 


 


 


....


معشوق من


انسان ساده ای ست


انسان ساده ای که من او را


در سرزمین شوم عجایب


چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت


در لا به لای بوته ی پستان هایم


پنهان نموده ام


                


                                 -----------------------------------------------------

Apr 16, 2005

وبلاگی که آپدیت نشود به درد جرز لای دیوار می خورد!!


 


                                         ---------------------------------------------

Apr 6, 2005

 


گاهی اوقات کلمات جای خود را به تماس آرام دو دست می دهند. همیشه که نباید چیزی گفت. وقتهایی هست که سکوت از هر سخنی گویاتر است ..


 


                                                  


                                                ------------------------------------------------

Apr 2, 2005

.
این لینک آدرس خانه ی اول من است ! جایی که راست چین حروف درست کار می کند و نقطه ها جابجا نمی شود و علامت تعجب یا علامت سوال سر جای خودش قرار می گیرد و خلاصه گیج نمی شوید!!
.
.
عکسها و فیلمها و صداها در واقع کار زیادی نمی کنند .. باید خودت زیر آن طاق بلند بایستی و بالا را نگاه کنی طوری که سرت گیج بخورد از عظمت سقفی که بالای سرت است و از طرح پر ِ طاووسی که از تابش نور به کاشی های بلند طاق در چشمانت منعکس می شود. باید برودت هوای نیمه تاریک محرابها را زیر پوستت حس کنی و پشت سنگ مرمر یک تکه ی ضریح مانند بایستی و دستانت را به حرکت در آوری و سایه اش را این طرف سنگ با چشمان خودت ببینی. باید رنگ آبی کاشی ها به اوج آسمانها بکشاندت. باید انعکاس امواج صوت که هفت بار در فضای دهلیز می پیچند و مو بر اندامت راست می کنند اشکت را دربیاورد که تو هیچی در برابر عظمت این دیوارها و گنبدها و محرابها و طاقها و چهلستونها. باید روی سی و سه پل بایستی و زاینده رود آرام و سنگین زیر پاهایت بخرامد. باید خودت را گم کنی لابلای پستوهای بازارچه های میدان نقش جهان. باید بروی توی سقاخانه ی کوچه ی پشتی میدان تا معنی راز و نیاز و توکل را بفهمی. باید از تالار موسیقی عالی قاپو به ترنم صدایی گوش کنی که زمانی از پشت دیوارها و درها و شیشه ها با دستانی ظریف از سازی ظريف برمی خاسته و گوش هایی را می نواخته و اندامهایی را به رقص وامی داشته. باید در راه پله های مارپیچ عمارت هشت بهشت باشی تا خنکای نسیم دهلیز از میان پله های خاک خورده ی بلندش صورتت را بنوازد. باید سکوت سنگین طاقهای بلند مسجد عتیق پشتت را بلرزاند و دست بکشی روی ستون های هزارساله که آرام بر جایشان ايستاده اند تا ترس و احترام همزمان تو را بر انگیزند. باید به سرنوشت این آجرها و ساروج ها و کتیبه ها گوش دل بسپاری ..
سالهاست این بناها چشم ها را خیره کرده و قلبها را لرزانده.
اما تو در برابر این شاهکارهای خاموش زانو می زنی تا بتوانی امضای فروتنانه ی خالقشان را آنهم روی پایین ترین سنگ جلوی محراب بخوانی: "حسن معمار. محتاج رحمت خدا "

اصفهان- فروردین 84

Mar 27, 2005

توهم صورتی


 


می روم سفر.


خوک کوچک صورتی را هم با خود می برم تا وقت دلتنگی با انگشتان کودک درونم شکمش را بفشارم تا جیغی بزند. آنوقت کودکيِ من از روزنه ی چشمان خندان عروسک به من بنگرد و حسی غریب از یادآوری کودکی دخترک به سراغم بیاید.و حسی غریب تر از تصور لحظه ای که شکم خوک را  می فشارم تا جیغی بزند تا شاید کودکی دیگر بخندد .. 


 


دست هایم را در باغچه می کارم


سبز خواهم شد. می دانم.


 


 


                                                             ------------------------------------------------------


 


 

Mar 26, 2005

بهار در من

شب ها و روزها را در آرامشی مرموز می گذرانم. آرامش قبل از طوفان است.می دانم. دلم برایت تنگ می شود. خصوصا این روزها که دخترک هم نیست. از کنار آدمها و مغازه ها می گذرم و یادم نمی رود که تنها هستم. در خنکای غروب امتداد خیابان بلند را آرام آرام با پای پیاده طی می کنم. می گذارم یادت سرتاسر وجودم را دربر بگیرد و با خودم فکر کنم که تمام این مدت خواب نبوده ام گرچه همه چیز مثل خواب و خیالی بیش نيست. می دانی؟ معجزه با من است. کنار من گام برمی دارد و برقش چشمم را روشن می کند و من این همه خوشبختی را چه صبورانه تاب می آورم. گفتم عیدت مبارک وقتی گفتی داشتم راديو پيام را می گرفتم. از ميان کابلهای عايق مسی گذشتيم. به همين سادگی.
این روزها گاه بی خیال و گاه آشفته انتظار می کشم. روزها با سرعت می گذرند و لحظه هایی که زمانی از من فاصله داشتند سر می رسند. لحظه هایی که باید سربرسند حتی اگر نخواهم. لحظه های سخت تصمیم های سخت که هرگز رهایم نکرده اند تمام این سالها. از زندگی گریزی نیست. هیچ وقت نبوده. از این ملغمه ی هزار رنگ. و از زیبایی هایش .. ببین باز بهار آمد و هوای بهارنارنج و رخوت بعد از ظهرهای بلند تهران رسید. بهار آمد و یاد کوچه ی نیلوفر میان کوچه پس کوچه های شهر که يک شب بهاری از کنارش گذشتیم. شبی و شبهایی که گذشتند و یادشان نگذشت. تو که نیستی یادت را برمی دارم و می روم تن بسپارم به آرامش زاینده رود و کاشی های آبی رنگ. به بیابانها و کوههای استوار که آرام و خاموش سالهاست نشسته اند و ما آدمهای کوچک را تماشا می کنند. به ماءمن تک درختی که توی دل کوه رشد کرده و تنهای تنهاست . به نقش های معمار پیری که دور از هر جار و جنجال سالهای عمرش را در کنده کاری اسلیم های دیوارهايی گذرانده که تنها عشق چراغ راهش بوده.
من اين بار لابلای سبزه ی سبز و تنگ بلور ماهی و تخم مرغهای رنگارنگ دخترک دنبال نشانه ای گشتم. لابلای اشکها و لبخندهای تحویل سال. لابلای نقشهای ترمه ی مادر. و شیطنت های دخترک که عید تنها مال اوست. حافظ را باز کردم وقتی بهار آمد. توی دلم بارها خواندم یا مقلب القلوب و الابصار یا محول الحول و الاحوال یا مدبر اللیل والنهار حول حالنا الی احسن الحال. سالهاست که با حوصله و امید این جملات زیبا را خوانده ام. سالهایی که رفتند و سالهایی که آمدند و من هر لحظه اش را طوری دیگر مشق کردم و مشق کردم. و هر سال که گذشت بیشتر فهمیدم که بهای " طوری دیگر مشق کردن " این همه سنگین است ..
اما گفته بودم که از زندگی گریزی نیست. از مشق کردن. از امید داشتن. از ایمان داشتن. و از دوست داشتن.

Mar 24, 2005

بهار در من


 


شب ها و روزها را در آرامشی مرموز می گذرانم. آرامش قبل از طوفان است.می دانم. دلم برایت تنگ می شود. خصوصا این روزها که دخترک هم نیست. از کنار آدمها و مغازه ها می گذرم و یادم نمی رود که تنها هستم. در خنکای غروب امتداد خیابان بلند را آرام آرام با پای پیاده طی می کنم. می گذارم یادت سرتاسر وجودم را دربر بگیرد و با خودم فکر کنم که تمام این مدت خواب نبوده ام گرچه همه چیز مثل خواب و خیالی بیش نيست. می دانی؟ معجزه با من است. کنار من گام برمی دارد و برقش چشمم را روشن می کند و من این همه خوشبختی را چه صبورانه تاب می آورم. گفتم عیدت مبارک وقتی گفتی داشتم راديو پيام را می گرفتم. از ميان کابلهای عايق مسی گذشتيم. به همين سادگی.


این روزها گاه بی خیال و گاه آشفته انتظار می کشم. روزها با سرعت می گذرند و لحظه هایی که زمانی از من فاصله داشتند سر می رسند. لحظه هایی که باید سربرسند حتی اگر نخواهم. لحظه های سخت تصمیم های سخت که هرگز رهایم نکرده اند تمام این سالها. از زندگی گریزی نیست. هیچ وقت نبوده. از این ملغمه ی هزار رنگ. و از زیبایی هایش .. ببین باز بهار آمد و هوای بهارنارنج و رخوت بعد از ظهرهای بلند تهران رسید. بهار آمد و یاد کوچه ی نیلوفر میان کوچه پس کوچه های شهر که يک شب بهاری از کنارش گذشتیم. شبی و شبهایی که گذشتند و یادشان نگذشت. تو که نیستی یادت را برمی دارم و می روم تن بسپارم به آرامش زاینده رود و کاشی های آبی رنگ. به بیابانها و کوههای استوار که آرام و خاموش سالهاست نشسته اند و ما آدمهای کوچک را تماشا می کنند. به ماءمن تک درختی که توی دل کوه رشد کرده و تنهای تنهاست . به نقش های معمار پیری که دور از هر جار و جنجال سالهای عمرش را در کنده کاری اسلیم های دیوارهايی گذرانده  که تنها عشق چراغ راهش بوده.


من اين بار لابلای سبزه ی سبز و تنگ بلور ماهی و تخم مرغهای رنگارنگ دخترک دنبال نشانه ای گشتم. لابلای اشکها و لبخندهای تحویل سال. لابلای نقشهای ترمه ی مادر. و شیطنت های دخترک که عید تنها مال اوست. حافظ را باز کردم وقتی بهار آمد. توی دلم بارها خواندم یا مقلب القلوب و الابصار یا محول الحول و الاحوال یا مدبر اللیل والنهار حول حالنا الی احسن الحال. سالهاست که با حوصله و امید این جملات زیبا را خوانده ام. سالهایی که رفتند و سالهایی که آمدند و من هر لحظه اش را طوری دیگر مشق کردم و مشق کردم. و هر سال که گذشت بیشتر فهمیدم که  بهای " طوری دیگر مشق کردن " این همه سنگین است ..


اما گفته بودم که از زندگی گریزی نیست. از مشق کردن. از امید داشتن. از ایمان داشتن. و از دوست داشتن.


 


 


 


                                       ---------------------------------------------------------------------------


 


 

Mar 18, 2005

نرم نرمک می رسد فصل بهار
خوش بحال روزگار

عیدتان مبارک

Mar 15, 2005

بوستان


وقتی که تو را دوست می دارم


بارانی سبز می بارم


بارانی آبی


بارانی سرخ


بارانی از همه رنگ


از مژگانم گندم می رويد


انگور


انجير


ريحان و ليمو


وقتی که تو را دوست می دارم


ماه از من طلوع می کند


و تابستانی زاده می شود


گنجشکان مهاجر باز می آيند


و چشمه ها سرشار می شوند


نذار قبانی


 


{شامگاه دوشنبه}


--------------------------------------------------------------------

Mar 9, 2005

غير شاعرانه ها


ديشب باران بهاری داشت می خورد به شيشه که پيغامت رسيد.می دانی که. من گاهی از خوشحالی هم اشک می ريزم. و تو باور کرده ای که هر اشکی از ضعف نيست. پيغامت که رسيد گريه کردم. از خوشحالی بود فکر می کنم. خيلی با خودم حرف زدم. شايد هم با خدا حرف می زدم. چون کسی روبرويم نبود! می خواستم همانجا توی تاريکی لابلای بالش آبی رنگ و پتوی چهارخانه ازش قول بگيرم اين لحظه ها را از من نگيرد. لحظه ای مانند ديشب که از پس اين همه فاصله هم تو را در عمق وجودم احساس کردم.


کتاب های سال بلوا( عباس معروفی)- دلتنگی های نقاش خيابان چهل و هشتم( جی دی سلينجر)- درد جاودانگی( ميگل د اونامونو) را خريده ام که بخوانم. کتاب در برابر مردگان (کنزابورو اوئه) را دوباره خواندم. دوستش دارم. کتاب را می گويم. فرصتی باشد در موردش می نويسم.


نوروز می آيد. گرچه امسال کمی ناخوانده است برايم اما برای سفری که به خاطر تعطيلاتش در پيش دارم خوشحالم. تا نوروز کارم کمتر است و فرصت کردم بروم داخل کتابفروشی های خيابان انقلاب بچرخم و بوی کاغذ را تا انتهای ريه ببلعم.


مسائل کاريم آنقدر پيچيده شده اند که نمی دانم به کدامشان فکر کنم. هنوز هم به خاطر يکدنگی ام و اصرار های عجيب و غريبم بر بعضی ارزش های شخصی از دست خودم حرصم می گيرد. جالب است که از رو هم نمی روم. حالا هم منتظر سال جديد هستم. همين.


راستی .. اين نوشته بدون مخاطب  زيبا را از دست ندهيد.


و البته اين ها را نوشتم تا بگويم من همه ی مهمانهايی را که ديروز به ديدنم آمده اند و مرا ذوق زده کرده اند دوست دارم.


 


------------------------------------------------------------------------

غير شاعرانه ها


ديشب باران بهاری داشت می خورد به شيشه که پيغامت رسيد.می دانی که. من گاهی از خوشحالی هم اشک می ريزم. و تو باور کرده ای که هر اشکی از ضعف نيست. پيغامت که رسيد گريه کردم. از خوشحالی بود فکر می کنم. خيلی با خودم حرف زدم. شايد هم با خدا حرف می زدم. چون کسی روبرويم نبود! می خواستم همانجا توی تاريکی لابلای بالش آبی رنگ و پتوی چهارخانه ازش قول بگيرم اين لحظه ها را از من نگيرد. لحظه ای مانند ديشب که از پس اين همه فاصله هم تو را در عمق وجودم احساس کردم.


کتاب های سال بلوا( عباس معروفی)- دلتنگی های نقاش خيابان چهل و هشتم( جی دی سلينجر)- درد جاودانگی( ميگل د اونامونو) را خريده ام که بخوانم. کتاب در برابر مردگان (کنزابورو اوئه) را دوباره خواندم. دوستش دارم. کتاب را می گويم. فرصتی باشد در موردش می نويسم.


نوروز می آيد. گرچه امسال کمی ناخوانده است برايم اما برای سفری که به خاطر تعطيلاتش در پيش دارم خوشحالم. تا نوروز کارم کمتر است و فرصت کردم بروم داخل کتابفروشی های خيابان انقلاب بچرخم و بوی کاغذ را تا انتهای ريه ببلعم.


مسائل کاريم آنقدر پيچيده شده اند که نمی دانم به کدامشان فکر کنم. هنوز هم به خاطر يکدنگی ام و اصرار های عجيب و غريبم بر بعضی ارزش های شخصی از دست خودم حرصم می گيرد. جالب است که از رو هم نمی روم. حالا هم منتظر سال جديد هستم. همين.


راستی .. اين نوشته بدون مخاطب  زيبا را از دست ندهيد.


و البته اين ها را نوشتم تا بگويم من همه ی مهمانهايی را که ديروز به ديدنم آمده اند و مرا ذوق زده کرده اند دوست دارم.


 


------------------------------------------------------------------------

Mar 8, 2005

nfr50.persianblog.com

سه شنبه 18 اسفند

لذت زن بودن!
حاملگی های ناخواسته، خشونت خانگی، مستعد بودن بيشتر برای بيماری های آميزشی،عدم استقلال مالی و وابستگی به مرد و سوء استفاده مرد از اين وابستگی، عدم اعتماد به نفس، ترس از پيری، ترس از نخواستنی شدن، اضطراب و افسردگی، درگير شدن با کارهای منزل برای اداره امور مربوط به همسر و فرزندان و دور شدن هر چه بيشتر از اطلاعات روز، عدم دريافت محبت و بازخورد کافی در قبال توجه به همسر و فرزندان در صورت متاهل بودن.سرگردانی در صورت سرپرست بودن خانواده به هر دليل( طلاق- فوت- ترک همسر)، مبارزه ی مداوم با عوامل درونی( ناراحتی های روحی و نگرانی های مرتبط با اداره امور زندگی به تنهايی) و عوامل بيرونی( برخورد نادرست جامعه با زنان تنها )، نگرانی های مربوط به امور مالی و در اکثر مواقع عدم اطمينان خاطر از آينده، نقش پدر و مادر را همزمان برای فرزند بازی کردن و بعضا هم موفق نشدن در صورت جدايی، عدم توجه مسئولان و قوانين مملکتی به امور مرتبط با زنان، عدم دريافت دستمزد کافی در قبال سرويس دهی بيشتر در محيط های اداری، عدم پذيرش ارزش واقعی و سختيهای مربوط به تغيير دادن اين نگرش در بين برخی از مردان، تعداد انگشت شمار زنانی که می خواهند اين وضعيت را تغيير دهند. وظيفه ی سنگين زنان برای تغيير نگرش جامعه و برخی مردان نسبت به خود که مادرانشان و مادران مادرانشان مسبب آن بوده اند. وظيفه سنگين زنان برای شناساندن ارزشهای واقعی خود به جامعه و به مردان. وظيفه سنگين زنان برای خود بودن. برای زن بودن. برای دوست داشتن ِ خود. برای دوست داشتن ِ زن بودن .. و با اين حال دوست داشتن ِ خود. و دوست داشتن ِ زن بودن.
۸ مارس، روز جهانی زن.

یکشنبه 16 اسفند

از آرشيو آهو( ۱۷ اسفند ۱۳۸۱)..خيابانها روزهاي آخر سال شلوغند. پر از دستهاي پر، چهره هاي شاد، دستهاي خالي، جيبهاي بيهوده و نگاههاي پر از حسرت ...اين روزها خيابانها شلوغند، خيلي شلوغ. در ميان هياهوي اين روزها، آنچه تا قبل از شروع محرم بيش از هر چيز جلب توجه ميکرد حاجي فيروز بود که پيش از اينها سالي يکبار مي آمد. آن هم شب عيد .و حضورش ، ترانه هايش ، صداي دايره زنگيش، اشعارش و... همه را به وجد مي آورد، اما اين روز ها- که هنوز مانده تا شب عيد- حاجي فيروز ها با دايره زنگي و تنبک ، توي خيابانها لا بلاي جمعيت ، لا بلاي خودرو ها ميچرخند : حاجي فيروزه... سالي يه روزه... و تقريبا هر سال يک ماه آخر همين را تکرار ميکنند.حاجي فيروز هايي که بعضي از آنها به زحمت ۷-۸سال سن دارند.آنان نه کاري به نو شدن سال دارند ( چون روزهايي که ميگذرانند همه مثل هم است) نه کار به کار حاجي فيروز هاي قديم و حکمت کارشان ( اين چيز ها که نان شب نمی شود برايشان) حاجي فيروز هاي اين روزها اکثرا نمی خندندو گاه ميشود رد اشکهايشان را که سياهي صورتشان را شيار انداخته ديد.بچه هاي خيابان براي بقا به اجبار به هر کاري دست ميزنند. دستفروشي، پاک کردن شيشه خودروها، تکدي گري و... و در ايام خاص حتي حاجي فيروز شدن براي خنداندن مردم...ابراب خودم بزبز قندي..ابراب خودم چرا نمی خندي؟ اما چرا کسي نمی خندد؟..چرا کسي از حضور آن شاد نمی تواند باشد؟شايد براي اينکه آنان - بي آنکه بخواهند- به جاي شادي و خنده نگراني و اندوه نصيب تماشاگرانشان ميکنند. نگراني از اينکه نکند روز هاي سياه آنان همچنان سياه و تيره بماند؟نکند خاطره سياهي اين زغالها که به صورتشان ماليده اند، خاطره سياهي اين سالها ، براي هميشه در ذهنشان باقي بماند؟...نکند دستي پيدا نشود که اين سياهي ها را بزدايد؟...

سه شنبه 11 اسفند

از اولش هم فهميدم. از همان روز اولي كه ديدمش. نشسته بود روي مبل كرم رنگ وسط سالن و احمقانه به من نگاه مي كرد. از آن نگاه ها كه دلت مي خواهد بزني توي گوش طرف. اينجا كشتارگاه نيست. اتفاقا خيلي هم شيك و قشنگ است. گوسفندانش هم بع بع نمي كنند. آرام نشسته اند پشت ميزشان و كار مي كنند. گوسفندهاي پروار بيچاره. همه مهربانند با گوسفندي كه مي خواهند سرش را ببرند اما اول بهش آب مي دهند. همان طوری آرام آرام بهش نزديك مي شوند و كمي نوازشش مي كنند. بعد كمي آب در حلقومش مي ريزند و حيوان زبان بسته هم گمان مي كند همه چيز روبراه است. بعد ناگهان مي زنندش زمين و پشمهايش را مي گيرند و گردنش را مي گيرند بالا و لبه تيغ چاقو را مي گذارند روي شاهرگش. خودم ديدم. شب عروسي. شب عروسي خودم. من از روي خونها گذشتم و از پله ها رفتم بالا و حواسم بود كه دامن سفيدم خوني نشود. مثل همان روز ظهر كه بردنم بيمارستان تا شكمم را پاره كنند و موجودی را از من بيرون بکشند و به سلامتي فتوحاتشان جشن بگيرند. من دولا دولا راه مي رفتم و درد مي كشيدم و مي خنديدم. همه مي خنديدند. مثل فاتحان سرزمينهاي دوردست كه نيزه به دست گرفته اند و يك پايشان را گذاشته اند روي سر قرباني و با نيشخندي عكس يادگاري مي گيرند.
مثل همان عكس زوج خوابيده در آغوش مرگ. خودم ديدم. توي صفحه اول روزنامه همشهري. چند روز بعد از زلزله زرند. مچ دست زن چند تا النگو بود. النگو هاي زرد. محكم پهلوي مردش را گرفته بود و سرش را فرو برده بود توي گودي ايجاد شده از اندام دولا شده ي مرد. موهای سرش مشكي بود. مثل زغال. دستش اما بنفش شده بود.
من از ميان آدمها مي گذرم. تمام آدمهايي كه صبح توي صف هاي تاكسي هستند يا با عجله از كنارم گذر مي كنند تا سر كارشان حاضر شوند. من همه شان را نگاه مي كنم. آن هم با دقت. من به آقاي س هم نگاه مي كنم. همان آقاي متشخصي كه اتاق دوتخته برايش رزرو مي كنم تا با همراهش چند روزي در دبي سر كند. و وقتي اسم همراهش را مي پرسم طفره مي رود. همسر آقاي س چشمان آبي دارد. آبي به رنگ دريا. خودم ديدم. روز اولي كه گذرنامه اش را آورد داد دست كارمند ميز دست چپي تا براي خودش و آقاي س و دختر و پسرش تور اروپا رزرو شود. اما آقاي س فعلا دريا را رها كرده و در اتاق دو تخته ي هتل هال مارك دبي ماه عسل پنهاني اش را مي گذراند.
من با خودم تكرار مي كنم من خوبم. من خوبم. از شلوغي خيابان كه رد مي شوم. يا هنگامي كه از فرط عصبانيت گوشي تلفن دو مرتبه از دستم مي افتد و كاغذ هايم پخش زمين مي شوند. يا وقتي كه احساس مي كنم از اين بدتر نمي تواند باشد. يا وقتي كه نمي دانم چه خواهد شد و نمي دانم چه خواهم كرد. من در تمام اين حالتها مدام با خودم تكرار مي كنم من خوبم. من خوبم..

یکشنبه 9 اسفند

زنان حاميان و نظم دهندگان هستي اند. گابريل گارسيا ماركز
حالا انگار همين امروز بايد جمله ي بالا را مي ديدم. شما هم چند کلمه ای از دهان اين زن گابريل گارسيا مارکزی بشنويد بد نيست! شده ام سوژه و زبانزد همه. همه با انگشت نشانم مي دهند. همه ی كساني كه دركم نمي كنند به من مي خندند. همه ی كساني هم كه دركم مي كنند سكوت كرده اند. شده ام علي كنكوري.شده ام چوپان دروغگو. نه اينكه به كسي دروغ گفته باشم يا پشت كنكور مانده باشم! نه. من از پس وعده هايي كه به خودم داده ام برنمي آيم. آنقدر از خودم انتظار دارم كه به اين روز افتاده ام. حالا كارهاي نيمه تمام و طرحهاي نيمه انجام و مسئوليتهاي بي سر و ته دوره ام كرده اند و هر شب كه مي خوابم مثل بختك آزارم مي دهند و هر صبح كه بيدار مي شوم مثل اضطرابي مزمن رهايم نمي كنند. دارم خفه مي شوم.
دور دايره اي مي چرخم. دايره اي ناپيدا. دور مي زنم. دور باطل. ديگر نمي توانم بيرون بيايم. مدام مي چرخم و مي چرخم. آنقدر دور مي زنم كه آخرش سرم گيج برود و با مخ بخورم زمين و مغزم بپاشد روي زمين و زمان و خلاصصصصصصصصصصصصص
آنقدر سراب ديدم كز آب بريدم

چهارشنبه 5 اسفند

دو شعر
اولی برای انسان، که زکات زنده بودنش مرگ است:
فردا
ديروز
مردی مُرد
که هنوز
ستاره اش سوسو می زند
ديشب زنی
نوزادی زاييد
بی ستاره
امروز مادری
کودکی مرده به دنيا آورد
با ستاره ای درشت
بر پيشانی
فردا چقدر زندگی
آسان نيست
جواد محقق

و دومی برای دخترک، که خود زندگی ست:
صبر کن
صبر کن
دخترم!
کمی ديگر
صبر کن
تا شب
چيزی نمانده
آسمان را
می تکانم
و دامنت را
پر شکوفه می کنم
بی ستاره
کسی
عروس نمی شود
کريم رجب زاده
Free counter and web stats