It's OK to get angry with god some times
He can take it
.
.
.
.
همه رفتند
همه آنها که نمی دانستند دوستشان دارم
همه آنها که نمی دانستند دوستم دارند
همه آنها که نمی دانستم دوستم دارند
همه آنها در ابر روزگار گم شدند
همه رفتند
و من ماندم،
و دنیای خیالی دوست داشتن
و عشق،
باز
و باز
و باز
در جایی دیگر
در سنگری دیگر
در آبی ِ دیگر
در ساحلی دیگر
بالهایش را گسترد
و طوطیان عاشق پریدند
و شب با مهتاب رقصید
و خورشید جوانه زد
و کودک عاشق گریست
و باز
فرزندی دیگر
زاییده شد
عاشق و رنگین
همه رفتند
و من نمی دانستم
که هستند.
.
.
.
بخشی از شعر بلند دکتر عسگری خانقاه
هیچ چیزی باعث نشده بود ترسم بریزد. نشسته بود روبرویم با سبیل های چخماقی و عینک قاب سیاه و دو متر قد. کاغذهایش توی دستش بود. فاصله اش با من خیلی کم بود. درست پشت میز من نشسته بود. نه کمی عقب تر. مستقیم توی چشمانم نگاه کرد و شروع کرد. ممیزی شدن نهایی برای ایزو آنهم توسط ممیز کارکشته ای مثل این یکی دل شیر می خواست. با آن همه ریز و درشتی که جانم درآمده بود این چند ماه وسط خر تو خری کار خودم راست و ریستشان کنم. هیچ چیزیش باعث نشده بود ترسم بریزد. فقط همین که حرف زد. همین که شروع کرد با آن صدای رو رگه اش برود سر اصل موضوع، ناگهان تمام ابهتش مثل موم آب شد و ریخت پایین. البته باز هم باعث نشد که ممیزی شدن آسان شود. فقط ابهت آن قیافه و ژست بود که دود شد و رفت هوا. یا موم شد و ریخت پایین. حالا یکی از این دو حالت فرضی. چه فرقی می کند. ابهتش رفت. ترس منم ریخت. آنهم به یک دلیل خیلی ساده. خیلی ساده ولی حیاتی. دهنش وحشتناک بوی سیر می داد!
کاش برای بیدار شدن صبح زود دلیلی بهتر از سر کار رفتن وجود داشت.
.
.
پ.ن. بیشتر منظورم بیرون آمدن از زیر پتوی گرم و نرم بود. خیلی دنبال فلسفه ی موضوع نبودم!
هوای خوبی نیست. شاید چون حال من خوب نیست. چسبیده ام به آرزوهای کوچکی که یکی یکی برآورده می شوند و روزهایم می گذرد. اما دیروز با خودم فکر می کردم واقعا شادم؟ .. شاد تر خواهم شد؟ .. غم وجودم را که با خودم همه جا دارم می برم. حتی وقتی رنگ موهایم را عوض می کنم یا ماشینم را یا ارتقاء شغلی می گیرم و بعد از ده سال کار می شوم مدیر بازرگانی یک شرکت بزرگ. یک جای کار می لنگد اما. شاد نیستم. مهمترین چیزی که نتوانستم تغییرش بدهم. و این واقعیت خیلی تلخی ست.
همه اینجا برای مراسم سالگردتون جمعند. اما شما نیستی.
همه اینجا جمعند اما هیچ کدومشون نمی دونن که شب آخر که خونه بودید ناخن کدوم شصت پاتون از اون یکی بلند تر بود و مثل همیشه روی کدوم پلهو خوابیدید.
یه عکس قشنگ از خودمون دارم. بلد نبودم اینجا بذارمش. من ٧-۶ سال بیشتر ندارم. شما جلوی درخت موی حیاط خونه مون نشستی و من بالای سرتون ایستادم و با اون دوربین کداک عکس گرفتیم. یادتون هست؟
یادتون هست؟
.
.
.
.
.
.
.
من جمله های بالا را کلمه به کلمه با بغض خواندم. چون پدر من هم چهار سال پیش اول آذرماه در یک آخر شب پاییزی مرد. حالا این که پاییز فصل پدرهاست یا نه؟ نمی دانم شقایق. شاید هم تمام روزها و شبهایی که بی پدرم می گذرد، تا هر زمان که زنده هستم و زندگی می کنم فصل اوست.
من امروز 5 شنبه 21 آبانماه 1388 از همین تریبون اعلام می کنم که زندگی چیز هچل هفت مزخرف شیرینی ست.مثل آن درد توی لثه پایینم که دلم می خواهد انگشتم را رویش فشار دهم. هم درد می کند و هم دردش شیرین است. آدم را قلقلک می دهد که بیشتر فشار دهد. زندگی من این روزها همین است. گاهی از کاری که کردم، از حرفی که زدم، از حسی که دچارش شدم حالم بهم می خورد. می ایستم کنار خیابان برای خودم گل می خرم که حال بهم خوردگی از خودم را در آن لحظه خاص جبران کرده باشم. گاهی از خودم خشمگین می شوم. حرصم می گیرد که چرا نمی زنم همه چیز را درب داغان کنم و فرار و خلاص. گاهی از این پابند جیگول جیگول حالم به هم می خورد. گاهی اما می نشینم تمام این سالها را مرور می کنم. با غرور و غمی شیرین. خیلی هم سخت نیست. کافی ست لحظه ای شیرین بیاید تمام غصه ها را بشوید و ببرد. اما این همیشگی نیست. همه چیز از همان روزهای لعنتی شروع شد. روزهایی که مرورش فقط عذابم می دهد. روزهایی که حق من نبود. که تا قبلش همه چیز فقط غم شیرین بود و غرور. اما حالا چیزهای دیگری هم هست. چیزهای دیگری که فقط مهمان دل من است و جایی ندارد برود. جایی ندارد برود و دارد از درون آرام آرام می جود و می خورد و تمام می کند. حالا آن شیرینی قلقلک آور زندگی مثل پاندول ساعت هی می آید و می رود. یک جا نمی ایستد. زندگی پیش چشمانم سیاه و سفید می شود. نه اصلا خاکستری می ماند اما کم رنگ و پر رنگ. غمگین و شاد. خاکستری پاییز با غم تاسف بار، یا خاکستری پاییز با غم شیرین. من همان خاکستری پاییز با غم شیرین خودم را می خواستم اما. این کمترین چیزی بود که از زندگی روزمره ام با تمام خوشی ها و ناخوشی هایش داشتم و ادامه می دادم.
این که آدم گاهی اوقات ساعاتی از روز آنقدر از همه چیز ناامید است که دلش می خواهد بمیرد و قلبش مثل گنجشک توی سینه اش می طپد و دلش می خواهد گریه کند و تمام افکار عجیب غریب و ناکامی ها و غصه ها و نگرانی ها می آیند سراغش و از در و دیوار روی سرش آوار می شوند و اشکهایش گرم و آرام جاری می شود روی گونه هایش و کاریش هم نمی تواند بکند و گاهی اوقات باز امید آرام آرام بازمی گردد، باز هم زندگی به رویش لبخند می زند، باز هم دلش می خواهد به هیچ چیز فکر نکند و با خود بگوید همه چیز خوب است و خوب خواهد ماند و خوب خواهد شد و دلش می خواهد بگوید گور بابای تمام نگرانی ها و ترس ها، و دلش می خواهد کمی تا قسمتی خوش خیالی طی کند تا بلکه روزش بهتر بگذرد. اصلن می دانید چیست؟ بالاخره این آدم گاهی اوقات دستی دستی خودش را گول می زند یا نه واقعیت همین است که آدم دارد دستی دستی خودش را به فنا می دهد با افکار مالیخولیایی؟ و گاهی بین این دو لبه گیر می کند و روی لبه تیغ راه می رود. روی لبه تیغ راه می رود و آخرش نمی داند این منی که حالش خوب است من واقعی ست و زندگی واقعی ست یا آن منی که حالش بد است من واقعی و زندگی واقعی ست. آدم گاهی روی لبه تیغ زندگی می کند اصلن. راه رفتن که سهل است.
ذره ای نمک به من می دهی
برگرفته از دریایی ناپیموده،
قطره ای باران به تو می دهم
از سرزمینی که کسی در آن نمی گرید.
وقتی یک روز کاری خسته کننده را توی این وزارتخانه ها و سازمانها پشت سر بگذاری و بعد از ظهر بیایی خسته و کوفته با سردرد بنشینی پشت میز کارت و یک لیوان چای برای خودت بریزی و چند تا برگه فاکس روی میز را که منشی وقتی نبودی برایت گذاشته زیر و رو کنی و ناگهان زیرشان چشمت بخورد به یک پاکت سفید کوچک با نام خودت. پاکتی که وسط این همه کاغذ و پرونده فقط مال توست. بازش کنی. و توش 4 تا دی وی دی ببینی. 4 تا فیلم خوب*. که یک دوست بی ادعا، و بی انتظار برایت فرستاده. دوست یعنی این. دوستی یعنی همین.
La sconoscinta*
1900
Barefoot in the Park
20 fingers
کاش می شد بعضی لحظه های زودگذر خوب را در زندگی اسکیپ کنی و بگذاری بعدن برگردی سر فرصت دوباره ریز ریز مزه مزه اش کنی که دیرتر تمام شود/
13 آبان ساعت 11 صبح از میدان ولیعصر به سمت بالا
مرگ بر دیکتاتور
آدم
آدم
آدم
الله اکبر
بوق
سطل های آتش زده
گاز اشک آور
آدم
آدم
آدم
صدای فریاد الله اکبر از توی اتوبوس گیر کرده در ترافیک
صدای فریاد الله اکبر از توی ماشین های گیر کرده در ترافیک
صدای فریاد الله اکبر از توی پیاده رو ها
از آسمان
از زمین
آدم
آدم
آدم
گاردی های مستاصل
آدم
آدم
آدم
الله اکبر
مرگ بر دیکتاتور
الله اکبر
از زمین
از آسمان
آدم
آدم
آدم
.
.
.
.
.
پ.ن. کارتان تمام است. باور کنید!
چه زیباست که در روابطت به ورای خواسته و ترس بروی.
عشق چیزی نمی خواهد و از چیزی نمی ترسد.
سکوت سخن می گوید/ اکهارت تله
دارم فکر می کنم که می شود امروز رفت و فردا برگشت؟ پس کی مامان را ببرد برای سرمش؟ اصلن می ارزد پول زبان بسته را اینجوری قیمه کنم؟
دارم نشسته ام و هزار کار ریز و درشت روی سرم ریخته. آقای ب را بیرون کرده اند چون دستش کمی تا قسمتی کج درآمد. هنوز در شوکیم.
آقای ف و خانم ف را که همکاران من بودند با دستهای راست راست هم بیرون کرده اند. من مانده ام و کوهی از کار.
و هنگ کرده ام.
و در این پاییز بارانی با شبهای بلند که باید عاشـــقی کرد، توی ترافیک صبحگاهی و عصرگاهی وول می خورم و حرص می خورم و موزم را می خورم.
با این 2 فلسفه تکراری زندگی می کنم که شاید آرامش بهتر از حقیقت باشد و شاید هر چیز که انسان را نکشد نیرومندتر می کند.
دوست دارم جایی باشم که نیستم. و دوست دارم بتوانم جایی باشم که دوست دارم. و نیستم و نمی گویم نمی توانم که این نهایت تسلیم است. پس با کلمات بازی می کنم تا دل خودم را خوش خوشان کنم که نیستم چون .. نیستم چون .. نه نمی شود. من جایی که دوست دارم باشم نیستم چون هزار دلیل ریز و درشت هست که مرا اینجا نشانده و مثل سنگ سخت شده ام و انگار پر پروازم هم شکسته. یا شکسته اندش یا شکسته امش یا شکسته اندی ش یا .. یا .. یا ..
همیشه همین است.
روی سکوی پرتاب ایستاده ام اما دلم مثل گنجشــک کوچکی می لرزد و می خواهم دستانم را بگیری و بکشی مرا بیرون از این دایره سرگیجه آور. روی سکوی پرتاب ایستاده ام و تحمل انتخاب کردن ندارم. دارم پیش می روم با موج و دوست دارم دستم را بگیری و بکشی مرا بیرون از این دریای طوفانی. دارم پیش می روم. دستم را بگیر و روی شن های ساحل بنشانم. نگذار دورتر شوم.
آیا خدا برای بنده ی خویش کافی نیست؟
آیا خدا برای بنده ی خویش کافی نیست؟
آیا خدا برای بنده ی خویش کافی نیست؟
آیا خدا برای بنده ی خویش ...
گاهی به این فکر می کنم که تا کجا می توان صبوری کرد؟ چرا می خواهم در همه شرایط سنگ زیرین آسیاب باشم؟ چرا فرار نمی کنم؟ این نشانه ی چیست؟ از ضعفم است یا از قدرتم؟ هیچوقت نفهمیدم. یک بار بیشتر باید ازش حرف بزنم.
دیشب آخر کلاس یوگا که استاد به زبان سانسکریت دعا می کرد خنده ام گرفته بود. بد است آدم کاری کند که به آن ایمان نداشته باشد. من یوگا را دوست دارم. آرامش بعدش را تجربه کرده ام. اما این دعا کردن دیشب سانسکریت را نتوانستم قبول کنم. خوب زن حسابی زبان خودمان چه عیبی داشت که آخر کار زدید کانال 4؟
خوب است که یکی بعضی روزها با کت شلوار و کراوات منتظر تو می ماند که بروی برایش حرف بزنی. چای یا قهوه تعارفت می کند. برایت موسیقی ملایم می گذارد. وقتی اشکت پایین می آید برایت دستمال کاغذی می گیرد. به حرفهایت با دقت گوش می کند و یادداشت برمی دارد. تا اینجا خوب است. یعنی بدک نیست. کمترین حسنش این است که فکر می کنی این کار مثل یک ابزار است که به خودت بگویی داری به خودت کمک می کنی. اما حیف که وقتی به ساعت روی میز نگاه می کند و وقتت که تمام شد صحبت را جمع می کند تا پولش را بگیرد، احساس این که با همان ساعت روی میز بکوبی توی سرش بهت دست می دهد.
لحظه ای جادویی در هم-آغو-شی هست که من نامش را گذاشته ام آستانه ی طلایی. لحظه ای هست در آن شعله ور شدن ناب، که زمان گم می شود. گذشته و آینده دیگر معنا ندارند. نه ذهن به سراغ تجارب قبلیش می رود و مقایسه هایش، نه فکر دنبال تکنیک ها می دود و قضاوت های آینده و نتیجه های رفتارش...آدم، بودن محض می شود در این لحظه های غریب، آدم به خویشتنش نزدیک می شود. آستانه ی طلایی لحظه ی لمس جاودانگی است، بی کرانگی در زمان؛ تن با تن محشور می شود و انگار دری گشوده می گردد رو به جهانی که در آن نه خبری از سنگینی کوله بار گذشته است، نه نگرانی برای آینده؛ آن سوی آستانه ی طلایی، هستی هست می شود...لحظه ای جادویی در هماغوشی هست که یکسره تنی و در تنت نمی گنجی اما...تن، ذهن، زمان همه گم می شوند در هرم نفس های معشوقت. هیچ می شوی، هیچی که خود همه چیز است، این عبور از آستانه ی طلایی است، لحظه ای جادویی در هم-آغو-شی
منبع: تلخ مثل عسل
چشم به راهم. همه ی زندگی ام چشم به راه بوده ام. همه ی زندگیم چشم به راه خواهم ماند. ناتوانم از گفتن این که چقدر انتظار می کشم. نمی دانم چه کسی می تواند به این انتظار دراز پایان دهد. من که برای دستیابی به این پایان بی تابی نمی کنم. زمان حال واقعی است، واقعیتی لبریز از روزن، هم چون هوا. آنچه چشم به راهش هستم، به راستی وجود ندارد تا بتواند از روزنه ای در این زمان سر بیرون آورد.
کریستین بوبن
تصویری از من کنار رادیاتور
دیروز توی مطب دکتر همین که خواستم شروع به حرف زدن کنم، اولین چیزی که به ذهنم آمد پدرم بود. رفته بودم از چیزهای دیگر بگویم. اما اولین چیزی که توی ذهنم آمد او بود. دلم برایش تنگ شد و فشرد. نمی دانم چرا. شاید او هم آنجا بود. شاید توی آن اتاق با نور ملایم، در آن عصر پاییزی و من که با آن همه بغض و اندوه روی صندلی چوبی قهوه ای نشسته بودم، پدر داشت از جایی مرا نگاه می کرد و نگرانم بود.
کسی چه می داند.