Sep 7, 2010
Sep 4, 2010
عصب آنی
.
.
.
.
.
Aug 31, 2010
این فرنی ارتباطی با زویی ندارد!
بله داشتم می گفتم. و فرنی های ماه رمضان مادر من .. ته دیگ فرنی معمولن قسمت بچه کوچک فامیل می شود چون خیلی لذیذ است. داغ و خوشمزه. فرنی ما شکر ندارد. اصلن ندارد. با آرد برنج و شیر پخته می شود و غلظتش مثل ماست های چوپان پرچرب یکدست است. یادم هست مهمانی های افطاری مادر و بشقاب های فرنی که ردیف چیده می شدند توی اتاقی خنک تا دم افطار که خنک می شوند، رویشان تزیین شود.
و اما چاشنی های افزودنی به این خوراکی خوشمزه. مربای گل محمدی. برگرفته از گلهای محمدی سوغات آذربایجان توسط دایی جان. مربا را مادر می پخت و هنوز هم می پزد. کاربردش هم فقط ماه رمضان است. خوش رنگ و بو و شدیدن نوستالژیک! دارچین هم جای خود دارد. همیشه بشقاب دایی جان را بدون دارچین نگه می داشت مادر. یک بشقاب بزرگ که حتمن باید چینی گل سرخی باشد و فرنی ش کاملا گرد وسط بشقاب نشسته باشد. بقیه بشقاب ها با دارچین تزیین می شود. چه بویی. ترکیب این دارچین با آن مربای گل محمدی روی فرنی های خنک توی بشقاب های چینی گل سرخی آنچنان حس خوبی به من می دهد که تا پیر شوم از یادشان نخواهم برد. نخواهیم برد. همه ما اعضای این خانواده ی آذری :)
Aug 30, 2010
Aug 29, 2010
می نویسم پس هستم یا کله پاچه مورچه
خواهر شوهر یکی از دوستان قدیمم پارسال همین موقع بود که مُرد. زنی 57 ساله که تنها زندگی می کرد. با وجود دو بچه از شوهرش جدا شده بود. 2 تا لیسانس داشت. جراحی پلاستیک سینه و بینی کرده بود. سفر خارجی زیاد می رفت. همسرش هم پزشک بود. راننده، کارگر، خانه شمال شهر هم به راه بود. بعد از طلاق هم اول رفت ظفر، بعد زرگنده، بعد پاسداران و آخرسر هم آجودانیه. وقتی مُرد یکهفته بعد جسدش را توی خانه تنها پیدا کردند. با قرص خودکشی کرده بود یا از استعمال خودسر و زیاد دارو مرده بود. درستش را نمی دانم. دوستم در همین حد گفت. گفت پزشکی قانونی هم نظرش همین بوده.
امروز که با دوستم حرف می زدم می گفت سین تعادل روانی نداشته این آخری ها. می گفت دفتر خاطراتش را خوانده اند که تویش "چرت و پرت" نوشته بود. "چرت و پرت" را خیلی غلیظ گفت. آنقدر غلیظ که بهم برخورد. بهش گفتم زن بیچاره یک جایی خودش را خالی می کرده. با خودم فکر کردم مثل همین چیزهایی که من توی وبلاگم و توی کاغذهای سفید دور و برم می نویسم. پس اگر اینها هم چرت و پرت است من هم تعادل روانی ندارم. واقعن چرا بعضی ها اسم "دل نوشته" ها را می گذارند چرت و پرت. نگاه من و دوستم به دنیا چقدر فرق دارد که من نوشتن را رهایی می دانم و او چرت و پرت؟
از نظر دوستم سین آدمی است که وقتی از همسرش جدا شد تحمل این جدایی را نداشته و چون خیلی مغرور بوده نمی توانسته به کسی این را بگوید و آنقدر چشم به راه شوهرش مانده که آخرش هم خودش را کشته. اما من نمی خواهم اینطور فکر کنم. درست است که سین به دلیل خودکشی یا زیاده روی در خوردن قرص های آرام بخش حتما از مشکلات روانی رنج می برده اما دلم می خواهد فکر کنم که او فقط تنها بوده. بی نهایت تنها. اگر دوستانی داشت، شاید اینطور نمی شد. اگر می دانست حتی دو نفر هستند که درد دل هایش را می شنوند یا می خوانند این همه نمی ترسید. شاید قد مورچه* امید پیدا می کرد. و به مرگ پناه نمی برد. من اینطور فکر می کنم.
مورچه زبان مشترک من و دخترک بود. برای مقادیر کم. خیلی کم.*
Aug 28, 2010
تیک
بالابر*
این داستانی است که تقریبا همیشه اینجا تکرار می شود. برای همین تصمیم گرفته ام بیشتر مواقع از پله ها رفت و آمد کنم. و همیشه جلوی در آسانسور طبقات، آدمهایی را می بینم که مدتهاست منتظر آسانسورند و با این حال نمی دانم چرا با تعجب مرا نگاه می کنند.
Aug 27, 2010
*کوچ بنفشه ها
در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر،
زیباست.
در نیم روز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
-میهن سیارشان-
در جعبه های کوچک چوبی،
در گوشه ی خیابان، می آورند:
جوی هزار زمزمه در من،
می جوشد:
ای کاش ...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویش ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران،
در آفتاب پاک.
برای "ر" که خودش اینجا نیست ولی دلش اینجاست.
*شفیعی کدکنی
Aug 26, 2010
برش
Aug 25, 2010
نقل از دوستان فیس بوکی
یک تکه زندگی 2
.
.
از روزمرگی می نویسم. می دانم. اما باید بنویسم. به عبارت بهتر، می خواهم که بنویسم.
Aug 24, 2010
Me 2
.
نقاشی مسخره دیوار رو به اتمام است. و هیچ چیز زیبایی ندارد. حیف این همه رنگ و انرژی. کاش یک گل و تپه می کشیدند آدم اقلن دلش باز می شد می دید.
Aug 23, 2010
یک تکه زندگی
صبح که ساعت زنگ زد بیدار شدم و دیدم دخترک آمده خوابیده کنارم بالشت مخصوص خودش را هم آورده سگش را هم بغل کرده. طفلک با اینکه می داند تخت دونفره برای من یکی کم است باز هم گاهی اوقات دلش تنگ می شود و می آید کنار من. شبها توی تختم جولانی می دهم که بیا و ببین. خیلی کیف دارد که هر طرف تخت که خواستی، بتوانی بخوابی. برای همین است که من بطور لاینقطع در طول شب از این بالشت به آن بالشت در حال حرکتم. این هم از مزایای زندگی مجردی. حالا هی ناله کنم از تنهایی. قدر نشناسم دیگر.
Aug 22, 2010
مرسی مامان
Tenneva Jordan
مادر کسی ست که وقتی می بیند 4 تکه کیک برای 5 نفر روی میز هست، بلافاصله می گوید: من هیچوقت کیک دوست نداشتم.
Aug 21, 2010
سفرنامه در کار نیست
من اونجا آفتاب گرفتم. گشتم. خوردم. خوابیدم. با دخترک توی دریا چرخیدیم. توی بازار چرخیدیم. کنسرت رفتیم. خندیدیم.
Aug 14, 2010
جابجایی وبلاگها
این فردا کی می رسد
؟
باید از همین ساده ها بنویسم. همین ساده ها. چند روز پیش دخترک با دخترخاله مسافرش توی خانه تنها بودند. چندبار زنگ زدم ببینم در چه حالند. تقریبن به غیر از یکبار که دخترک ویولن تمرین می کرد و یک بار دیگر که خواهرزاده ام توی اینترنت می چرخید، همه اش داشتند توی سر و کله هم می زدند. و چه حالی دارد این توی سر و کله زدن های دو تا دخترخاله همسن. حیف که از هم دور شده اند. تازه الان به هم بیشتر احتیاج داشتند. حیف که فقط سالی یکبار همدیگر را از نزدیک میبینند. تازه این دیدارشان که بعد از 5 سال بود. رفتم خانه بردمشان آیس پک. بعد شهر کتاب. فرداش هم رفتند استخر. خوش گذراندند. من هیچوقت دخترخاله همسن نداشتم. فقط یک دختر عمو داشتم که سه سال از من بزرگتر بود. و یک دخترخاله که 4 سال از من کوچکتر بود. با هیچکدامشان آنطور که دوست داشتم وقت نمی گذراندم. کودکی و نوجوانی من با دو تا دوستم به نامهای سیمین و خاطره گذشت. که بارها اینجا اسمشان را آورده ام. همسایه بودیم. هر دو هم الان ایران نیستند. این است که من تقریبا از کودکیم دور افتاده ام. خاطراتش را هم تنهایی به دوش می کشم. بقیه دوستیهای آن دوران را فراموش کرده ام. یا فقط تصویر محوی مانده. بس که این دو تصویر پررنگ بود. آهان یک دوست دیگر هم داشتم که چند سال از نوجوانیم باهاش گذشت. افسانه. یک سال از من بزرگتر بود و نسبت دوری با ما داشت. خانه مان که نزدیک بود و یک مدرسه می رفتیم هر روز همدیگر را می دیدیم. بعد که خانه شان عوض شد دیدار ها هم کم شد. با او هم خاطرات بامزه ای دارم. یک خرابه ای نزدیک خانه شان بود که آنجا گنج قایم کرده بودیم. یک صندوقی که تویش چند تا نامه بود و دفتر خاطراتی از آتش سوزاندن هامان. یادش بخیر. اولین شیر موز عمرم را توی خانه شان از دست پدرش گرفتم و خوردم. مزه اش هنوز زیر زبانم هست
طی یک سری عملیات ژانگولرانه و محیر العقول با کمک یک دوست که لینکش رو یک دوست دیگر برام فرستاده بود وبلاگم را از پرشین به اینجا آوردم و یک کاسه اش کردم. نگویید چرا سرویس وطنی را ترک کردی که من نسبت به بقیه بلاگرها خیلی خیلی به آن وفادار بودم. اما به دلایل مختلف ترجیح دادم که یکیش کنم. حالا تنها مشکل کوچکی که دارم (در مقایسه با مشکلات بزرگی که در عملیات جابجایی داشتم و خدا رو شکر حل شد) همان راست چین شدن وبلاگ است. فعلن اینطوری تحمل می کنم تا آن هم حل شود
یکهفته می رویم کیش. لبتاپ را می برم اما آنجا توی خانه وایرلس نداریم. این بچه هم مودم ندارد. فقط به امید وایرلس فرودگاه می برمش! .. خلاصه یک هفته ای نیستم. مواظب این برهوت باشید و سکوتش را بر هم نزنید
(:
Aug 1, 2010
بک آپ گرفتن از وبلاگ
یادم هست چند سال پیش دوستی برنامه ای به من معرفی کرد برای بک آپ گرفتن از وبلاگم. خیلی خوب بود. بخشی از وبلاگم را بک آپ گرفتم و نگه داشتم. حالا قصد دارم از اینجا بروم. از پرشین بلاگ. می خواهم کل وبلاگم را یکجا بک آپ بگیرم و خلاص. اما نه آن برنامه را دارم و نه راه دیگری بغیر از کپی پیست کردن بلدم که آن هم تمام عمرم را خواهد گرفت! .. کسی هست که بتواند کمکی کند؟
.
.
Jul 28, 2010
ملتمسانه
چوب شور
یک روز عادیست. نه خیلی عادی برای من. اما یک روز مثل بقیه روزهاست. صبح آمده ام سرکار. شب خوب نخوابیده ام. دیشب رفته ام استخر حجاب برای وقت گذرانی. برای دیدن استخر تو. از جلوی خانه شما پیچیده ام توی حجاب. دیشب نباید می دیدمت. اجازه نداشتم. باید وقت می گذراندم. در سالن حجاب وسط زنانی که با مایو کنار استخر به شکل مضحکی می رقصیدند. من رفتم توی آب. زیر پایم خالی شد. سرم را گرفتم بالا. نفس کشیدم. نفس عمیق. چند تکه آسمان بالای سرم دیدم. لابلای سقفهای محکم. شنا کردم. صدای گرومپ گرومپ بلندگوها توی سالن می پیچید. من صدای فوت کردنم را زیر آب می شنیدم. سرم را فرو می کردم توی آب و همه چیز خالی می شد. ساکت. باز می آمدم بالا و دختری با لباس محلی کنار استخر می رقصید. سرم را فرو می کردم توی آب و دنیا خالی می شد از من، از تو. آب بود و هیچ نبود. آب بود و تو دور بودی. خیلی دور.
بعد رفتیم سالن کنار برای تماشای رقص سماء. دختری می رقصید و سرش را می چرخاند و می چرخاند و می چرخاند. دستانش را میبرد بالا. می کشید بالا. دستانش در چشمان من می رسید به سقف. من در دستانش بودم. می خواستم بروم بالا. جایی که شاید خدا باشد. رهایی باشد. من باشم تنهای تنها. بی درد. می خواستم گریه کنم.
آمدیم بیرون. خواستم یکی از دخترها را سوار ماشین کنم و بگویم شما هم درد دارید؟ شما هم حالتان بد است؟ شما هم در گُه گیجه بسر می برید؟ یا دارید خوش خوشان می روید ماجرای استخر را برای خانواده محترمتان تعریف کنید؟ سوار نکردم. راه افتادم بطرف خانه. تلفن میم را جواب ندادم. می خواست بگوید زندگی همین است. می خواستم بگویم ّFair نیست. دیگر حوصله نداشتم. صدای ضبط را تا آخر زیاد کردم و ناشیانه لایی کشیدم.
من زجر می کشم. زجر می کشم و خدا باید، باید پاداش این زجر را یا با وصل .. و یا با هجرانت به من بدهد.
Jul 22, 2010
چرندیات
اینجا که نشسته ام پشت سرم یک پنجره است با منظره کوههای شمال تهران. نصف کوهها را برج روبرو گرفته. اما خوشبختانه نصفش هنوز هست. می توانم وقتی کلافه هستم صندلی را بچرخانم و آسمان را تماشا کنم. و شیشه های آبغوره همسایه روبرویی که پشت پنجره اش چیده و گلدانهای کوچک توی تراسش. که مرا یاد تراس های پنجره های لویزان می اندازند. آنجا از طبقه دهم می شد همه چیز را دید. حتی دماوند را. روز بعد از ختم نسرین رفتم موهایم را کوتاه کردم. پسرانه. باید سرم باد می خورد و آن حس خفگی رهایم می کرد. حالا حواسم به خودم نیست. زندگی می کنم شلوغ. کار می کنم شلوغ. حواسم به خودم نیست می دانم. مواظب آرایشم هستم. هر روز دوش می گیرم. گاهی دو بار. کرم ها و قرص هایم را با دقت استفاده می کنم. اما یک جایی از خودم دورم. غیر از آن شب بعد از مسجد که روی روتختی قرمز بغضم ترکید و بعدش رفتم آرایشگاه و بعدش رفتم توی ه برای خودم چرخیدم و آن انگشتر را خریدم. دیگر بعد از آن گریه نکردم. باید با مهمانی های خواهر که چیزی نمانده برود روزها را بگذرانیم و دخترک با دخترخاله اش وقت بگذراند و تابستان بگذرد. تا پاییز. پاییز دوست داشتنی من که می دانم دوستش نداری. اما یک چیزی تویش هست که به خودت نزدیکت کند. تابستان اینطور نیست. اغواگر است. در فکر چند سفرم. کلاس های توسعه تجارت هم تمام شد و چه عالی که رفتم. اما فکر می کنم من هیچ وقت تاجر نشوم. کارم را دوست دارم. خیلی. اما فقط کارم است. زندگیم نیست. عاشقش نیستم. توی لابی بزرگ اسپیناس که می نشینیم و بلوار را تماشا می کنیم توی سرم خیلی چیزها می آید و می رود. نمی دانم زندگی همان لحظه است یا بعدش یا قبلش. فکر می کنم خیلی جان سختم. خودم اینطور فکر می کنم. گرچه شاید در نظر بعضی بی حوصله بیایم یا به قول دخترک شلوغ و غرغرو. اما خودم فکر می کنم خیلی جان سختم. آن 4-5 ساعت توی تنهایی یادم می آید که با م حرف زدم. گفتم زندگی می تواند امشب آوار شود روی سرم. آن چند ساعتی که با قرص خوابیدم و ازطپش قلبم بیدار شدم. و بعدش که زندگی آوار که نشد هیچ. گذشت در آرامش. فکر می کنم خیلی جان سختم. و همان لحظه ها و لحظه های مشابهش هست که جان سختم کرده. و این خوب است یا بد. هنوز نمی دانم.
Jul 15, 2010
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
فردا صبح که از خواب بیدار می شوم تجربه ی این حس که نسرین دیگر توی این دنیا نیست، چطور است؟ دوست قدیمی من دیشب ساعت ده و نیم، مرد. توی خانه. بعد از ده سال مبارزه با سرطان. من دیشب عروسی بودم. هفته قبل آخرین تماس را با مادرش داشتم. گفت شکمش باد کرده. فهمیدم آخرش است. خواستم ببینمش. راضی نشد. موکول کرد به این هفته. چند بار بعد خواستم تماس بگیرم. ترسیدم. چیزی الهام شده بود بهم. تا دیشب. دیشب عروسی بودم. امروز ظهر وقتی روی موبایلم، شماره منزل نسرین افتاد قلبم ریخت. توی موقعیتی نبود که بخواهد به من زنگ بزند. جواب دادم. و خبر را شنیدم .. باقیش همه در خواب گذشت. از گل خریدن و رفتن به آن خانه ی همیشگی و اشک و سیاه و .. حالا اینجا نشسته ام. فردا روز دیگری ست. از خواب بیدار می شوم و دیگر نسرین نیست که بخواهم حالش را بپرسم. دیگر نسرین نیست که منتظر بمانم شیمی درمانی دوره نمی دانم چند صدمش تمام شود تا با هم برویم انرژی درمانی. دیگر نسرین نیست که وقت ناامیدی یادش بیافتم و به این فکر کنم که اگر جای او بودم چه می کردم. دوست قدیمی من دیشب مرد. وقتی داشتم توی عروسی می رقصیدم.
جمعه ١٨ تیرماه ١٣٨٩
Jul 1, 2010
من خیلی می ترسیدم. اما از جایی به گمانم ترس تمام می شود. از آنجا که خسته می شوی. می خورد توی ذوقت. چیزی از اوج به حضیض می رسد. از آنجا که با خودت می گویی هر چه بادا باد. از آنجا که با خودت قرار می گذاری خود گم شده ات را دوباره پیدا کنی. از آنجا که فکر می کنی باید پا پس بکشی و تماشا کنی. که دیگر نمی توانی مقاومت کنی. نمی خواهی. می خواهی بگذاری کمی هم دنیا برای خودش بچرخد و هر چه که مال توست بیاید کنار تو و هر چه که نیست برود و رفتنش را تماشا کنی. نه گریه. نه ضجه. نه افسوس. خسته ای. می خواهی خفقان بگیری و زندگیت را بکنی. ترس از اینجا تمام شده. از جایی که خفقان می گیری و دیگر هیچ چیز به تخمت نیست. اوضاع خطرناکی ست. می دانی. اما حداقل ترس توش نیست
Jun 29, 2010
Jun 27, 2010
Jun 24, 2010
تماشای بازی های جام جهانی و کاهش بازده شرکت ها در ایران
خرداد ۱۳۸۹
از هر هفت نفر شاغل در ایران، یک نفر برای دیدن بازیهای جام جهانی مرخصی میگیرد یا ساعت کاریاش را کاهش میدهد.
براساس تحقیقاتی که «ایران تلنت» انجام داده است، در ماههای خرداد و تیر امسال شرکتها افت قابل ملاحظهای را در بازده کاری تجربه خواهند کرد، چرا که تعداد قابل توجهی از کارمندان برای تماشای فوتبال از ساعت کاری خود استفاده میکنند.
«ایران تلنت» (IranTalent.com)، بزرگترین سایت استخدامی کشور در روزهای ۲۳ تا ۲۶ خرداد امسال یک نظرسنجی اینترنتی انجام داد که نشان میدهد، براساس هشت هزار پاسخ افراد شاغل در ایران، از هر هفت نفر شاغل، یک نفر برای دیدن بازیهای جام جهانی مرخصی میگیرد یا ساعت کاریاش را کاهش میدهد.
در بخشی از این نظرسنجی از جمعی از شاغلین سراسر کشور پرسیده شد که آیا کار خود را برای دیدن بازی فوتبال متوقف میکنند یا نه.
به استناد دادههای تحقیق، ۱۵ درصد شرکتکنندگان در این نظرسنجی (یک نفر از هر هفت نفر) اعلام کردند که برای دیدن بازیها، کار را متوقف میکنند. این آمار شامل کسانی میشود که یا از محل کارشان بازیها را دنبال میکنند یا برای دیدن بازیها، محل کار را زودتر از موعد ترک میکنند.
به گزارش تحقیق «ایران تلنت»، احتمال اینکه مردان کارمند از ساعت کاری خود برای تماشای فوتبال کم کنند، دو برابر زنان برآورد شده است. همچنین زنان متاهل کارمند با ۶ درصد (یک نفر از هر ۱۷ نفر)، پایینترین درصد را به خود اختصاص دادند.
انتظار میرود در بازیهای برزیل، آرژانتین و اسپانیا درصد توقف کار به بالاترین حد خود برسد، چرا که این تیمها در نظرسنجی «ایران تلنت» محبوبترین تیمهای فوتبال در ایران شناخته شدند.
یکی از تحلیلگران «ایران تلنت» درباره هدف این نظرسنجی میگوید: به عنوان یک سایت استخدامی آنلاین که بانک اطلاعاتی هزاران متخصص را شامل میشود، شرکتها مکرر از ما میخواهند که روی مسایل گوناگونی که مربوط به استخدام و محیط کار میشود، به آنها مشاوره بدهیم. این روزها، یکی از موضوعات داغ «جام جهانی» است و تاثیر آن بر محیط کار. به همین دلیل ما تصمیم گرفتیم یک نظرسنجی برگزار کنیم تا رفتار و دیدگاه هر دو گروه کارفرما و کارمند را بررسی کنیم.
بر اساس یافتههای نظرسنجی «ایران تلنت»، در دستهبندیهای شغلی، نیروهای «فروش» بالاترین نرخ را در زدن از کار برای تماشای بازیهای جام جهانی داشتند و در مقابل کارمندان بخشهای «اداری» کمتر از سایر مشاغل از ساعت کاری خود در این ایام میکاهند.
این نظرسنجی همچنین نشان میدهد که «مدیران ارشد» شرکتها با یک نفر از هر چهار نفر، آمادهترین افراد برای ترک محل کار خود برای تماشای بازی فوتبال هستند.
براساس دستهبندی نوع سازمانی که افراد در آن کار میکنند، کارمندانی که در شرکتهای بینالمللی در ایران مشغول به کار هستند با ۱۸ درصد، بالاترین نرخ متوقف کردن کار را دارند. به نظر میرسد این آمار به ساعات طولانی کار که احتمال تداخل زمانی با بازیها را افزایش میدهد و همچنین به سیاستهای مدیریت در این زمینه مربوط باشد. به گفته بعضی مدیران منابع انسانی در شرکتهای خارجی مستقر در ایران، آنها تلویزیون بزرگی را در دفتر کار خود قرار دادهاند تا پرسنل بتوانند با هم بازیها را تماشا کنند، چرا که اعتقاد دارند این عمل باعث شکلگیری روحیه تیمی بین نیروها میشود.
همچنین شرکتهای بخش خصوصی با ۱۵ درصد در رتبه دوم قرار دارند. کارمندان سازمانهای دولتی با ۱۴ درصد، پایینترین نرخ توقف کار را در زمان بازیهای جام جهانی داشتهاند. ساعات کاری کوتاهتر و تداخل زمانی کمتر دلایل اصلی پایین تربودن این درصد در میان کارمندان دولتی است، چراکه برای بسیاری از کارمندان دولت، پایان کار روزانه (ساعت ۱۴) پیش از شروع اولین بازی (ساعت ۱۶) است.
طبق نتایج به دست آمده از نظرسنجی «ایران تلنت»، ۱۲ درصد از کسانی که در محل کارشان بازی را تماشا میکنند، برای دیدن بازی پس از پایان ساعات رسمی کار اضافه کار دریافت میکنند.
تبعات بازیهای جام جهانی تنها بر ایران اثر ندارد. در جام جهانی سالهای گذشته، بسیاری از شرکتهای اروپایی افزایش غیبت کارمندان به بهانه «مریضی» را گزارش داده بودند.
همچنین براساس گزارش منتشر شده درروزنامه «وال استریت ژورنال»، خسارتی که شرکتهای انگلیسی به دلیل غیبت کارکنان در روزهای جام جهانی امسال متحمل میشوند، یک میلیارد پوند تخمین زده شده است.
مدیران و اجازه مرخصی برای تماشای فوتبال
کارشناسان اقتصادی بر این باورند که اگر ایام جام جهانی «مناسب» مدیریت نشود، میتواند خسارتهای عمدهای برای شرکتها به وجود بیاورد. مرخصیهای گسترده پرسنل، گذراندن زمان کاری به خواندن تحلیل بازیها، بحث میان هواداران تیمها در محیط کار و همچنین کمخوابیهای ناشی از تماشای دیر وقت بازیها همگی میتواند در کاهش بازده کاری موثر باشد.
در نظرسنجی «ایران تلنت» از افرادی با سمتهای مدیریتی پرسیده شد که آیا به نیروهای زیردست خود اجازه میدهند برای تماشای بازی فوتبال از منزل، شرکت را زودتر ترک کنند و یا حداقل در محل کار بازیهای جام جهانی را به طور زنده دنبال کنند؟
تنها ۱۱ درصد مدیران (یک نفر از نه نفر) اعلام کردند که «قطعا» به کارمندان خود برای دیدن بازیها مرخصی میدهند، در حالیکه دیگران یا درخواستهای مرخصی را رد میکنند یا مرخصی را منوط به «حجم کار» میدانند.
مدیران در تهران به نسبت همتایان خود در دیگر شهرستانها انعطاف بیشتری داشتند. در تهران ۱۲ درصد از مدیران با مرخصی کارمندان برای تماشای فوتبال موافقند، در حالیکه در شهرستانها تنها ۸ درصد از مدیران اینگونه فکر میکنند.
مدیرانی که خودشان قصد متوقف کردن کار برای تماشای بازیها را داشتند، دو برابر دیگران انعطافپذیری برای موافقت با مرخصی پرسنل نشان میدهند.
از زاویه دیگر، جام جهانی بر تقاضای کالا و خدمات نیز تاثیر میگذارد. «رستورانها» از بخشهایی هستند که انتظار میرود در این ایام افت درآمد داشته باشند، چرا که مردم بیشتر ترجیح میدهند در خانه بمانند. اما همزمان، برای بعضی کالاهای خانگی افزایش تقاضا مشاهده میشود.
«ایران تلنت» به سراغ چند فروشگاه لوازم صوتی و تصویری رفت و با گردانندگان آنها گفتوگو کرد. این افراد افزایش حجم فروش دستگاههای تلویزیون را تا پیش از شروع بازیها گزارش کردند. هر چند این آمار، در مقایسه با رشد فروش دستگاه تلویزیون در جام جهانی قبل که تیم ملی ایران در آن حضور داشت، بسیار پایینتر بوده است.
در ایران هنوز هیچ تحقیق رسمی و جامعی درباره ابعاد اقتصادی جام جهانی در کشور انجام نشده است، اما بر اساس نرخ غیبت کارمندان، انتظار میرود افت کاری و خسارتهای حاصل از آن قابل توجه باشد. از سوی دیگر برخی کارشناسان احتمال میدهند که خسارتهای ناشی از تماشای بازیهای جام جهانی، در مقایسه با دیگر عوامل کاهنده بازده، دارای اهمیت ویژهای نباشند.
منبع: IranTalent.com
Jun 13, 2010
May 30, 2010
May 27, 2010

(Sevismeden Uymuyalim)
Sila
'Let's Not to sleep before making love'
"Translation"
As if there is no option to you.
Do you have to keep on?
Is Going on hard to you?
Do you have to burden this situation?
Do You think there is no love?
Do You think making love is the same with every one?
Do You think there is no heart?
Are you one of those only hanging to life?
If you want, we will be broken down and collapsed.
If you want, we will be vanished and crushed.
But let’s not sleep before making love,
And let’s not die before understanding each other.
As if you do not have dare.
Do you have to be silent?
Is Flying too hard for you?
Even, don’t you dare to walk?
Do You think there is no love?
Do You think making love is the same with every one?
Do You think there is no heart?
Are you one of those only hanging to life?
If you want, we will be broken down and collapsed.
If you want, we will be vanished and crushed.
But let’s not sleep before making love,
And let’s not die before understanding each other .
May 25, 2010
Lost Happiness
تمام این دو روز که آهنگ های ماشین را دیوانه بار بلند می کنم و شیشه ها را می کشم بالا تا کسی فکر نکند دیوانه ام و فقط آهنگهای آن چند سی دی را گوش می دهم چون با هر آهنگ آشنای قدیمی خودمان اشکهایم پایین خواهند ریخت، تمام این دو روز به این فکر می کنم که آقای گ با این که خیلی خل و چل بودی و هستی، باز خدا پدرت را بیامرزد که این سی دی ها را به من دادی تا الان توی این روزهای نحس، آهنگهای دهه 80 و 90 را گوش کنم و یادم بیاید آن روزهای بی خیالی و آن دنیای عجیب که هنوز به این جا نرسیده بودم. هنوز اول راه بودم. و با گوش دادن آن آهنگها فکر کنم که شاید هنوز هم بتوانم تحمل کنم. شاید هنوز جوان هستم. شاید هنوز فرصت هست. که بتوانم خودم را دوست داشته باشم. بله من خودم را دوست دارم. و تحمل می کنم. چون این خود زندگی ست .. عکس مادر و پدر را گذاشته ام روی صفحه کامپیوترم. چه عکسهایی. چرا زودتر به من نداده بودیدشان. مادر و پدر روی دو صندلی لهستانی نشسته اند کنار هم. 43 سال پیش. پدر با کراوات و شلوار اتو کشیده و پیراهن مردانه سفید آهار زده و ساعت مچی خیلی شیک. و مادر که نگو. چیزی توی مایه های ثریا .. نه زیباتر. خیلی زیباتر. گونه های برجسته و هیکل درشت. موهای کوتاه مشکی. با دو گوشواره آویز. و یک پیراهن خیلی زیبای ساده بی آستین و تا سر زانو . آویز فیروزه اش هم توی گردنش است. همان ماه و ستاره کذایی. هر دو پا روی پا انداخته اند. ساده و بی خیال. کنار هم نشسته اند، نه در آغوش هم. اما عشق و تعلق را می توان توی عکس هم حس کرد. پدر به دوردست نگاه می کند و آرنجش را گذاشته گوشه پشتی صندلی مادر. مادر به دوربین. با لبخند کمرنگی به لب و دست به سینه. انگار که می گوید تمام دنیا زیر پای من است . کنار مردش نشسته و آنقدر اعتماد به نفس توی نگاه ساده اش هست که میخکوبت کند. یا آن یکی. همان که روی بام نشسته اند روی تخت فلزی توی آن گرگ و میش غروب. پدر با آن لبخند عاشقانه و نگاه گوشه چشم به دوربین و مادر دوباره با همان نگاه پرتمائنینه و آرام و زیبایی خیره کننده و ژست همیشگی. دست به سینه رو به پدر و با گوشه نگاهی به دوربین. این روزها فقط به این دو عکس نگاه می کنم. به این سادگی سحرآمیز. به این آرامش مرموز. *نمی دانم چه خواهد شد. *نمی دانم چه خواهم کرد. اما هر چه هست نگاه کردن به این دو عکس است که به من تاب زندگی کردن می دهد این روزها. نگاه کردن به این خوشبختی گم شده.
.
.
.
.
*