Jan 29, 2009
این من عصبانی
Jan 7, 2009
Jan 3, 2009
در ذهن من
نشسته ام پشت مانیتور و کار نمی کنم. ول می گردم. با آقای "ک" سومین نفر از شرکت ما بعلاوه چهار نفر از شرکت پخشمان طی هفته گذشته اخراج شدند. شرکت ما یک شرکت نسبتن بزرگ تولیدی، و صادر کننده نمونه در چند سال گذشته و در عین حال وارد کننده مواد اولیه در بازار ایران است. اما انگار اوضاع کساد اقتصادی گریبان اینجا را هم گرفته. هزینه ها بالاست. صادرات به یک دهم گذشته رسیده. محصول را آفت زده و واردات مواد اولیه هم لنگ لنگان ادامه دارد. تمام مواد اولیه بسته بندی که به خاطر کیفیت بالا وارد می شد حالا قرار است از بازار داخلی خریداری شود. اخراجی ها تا آخر سال حقوق می گیرند و به نظر می رسد شرکتی با این عظمت بعد از نیم قرن سابقه صادرات و تجارت با تصمیمات مختلف برای کسر هزینه که یکی از آنها هم تعدیل نیروست، سعی دارد دوباره کوچک و کوچک تر شود.
خنده دار است اگر بگویم صبح ها و بعد از ظهر ها هر کدام حدود یک ساعت و نیم در ترافیک رفت و برگشت از وزرا به شرق تهران می مانم و هر روز صبح به این فکر می کنم که بهتر است استعفا دهم.حالا هم با اینکه احتمال اخراج من یکی خیلی کم است بدم نمی آید تا عید نفسی بکشم و استراحتی بکنم و سر فرصت دنبال یک کار بهتر و صد البته نزدیک تر به خانه باشم.
فقط ممکن است بدیش این باشد که کاری به این شکل را دوباره پیدا نکنم. اینجا در عمق واردات و صادرات کالا هستم. کارم را خیلی دوست دارم و هنوز هم هر روز یک چیز تازه برای یادگیری پیدا می کنم.
مدیر بازرگانی ام که یک مرد محترم مسن تحصیل کرده و با تجربه است امروز راهی بیمارستان شده و جراحی سنگ کلیه دارد. من و همکارم با وجود کارهای سنگین همیشگی، از تعطیلات سال نو و غیبت مدیر استفاده کردیم و البته با جو کسل کننده ای که از اخراج همکاران هم اینجا هست ترجیح دادیم کار نکنیم.
تهران هم که الحمدالله از امروز تق و لق است و یک هفته هم که عزاداری امام حسین داریم و سرگرمی بعضی ها جور شد.
دلم یک تغییر بزرگ می خواهد. یک تکانی از بیرون. شاید هم از درون. یک تکانی که نشانم دهد زندگی هنوز هم می تواند هیجان زده ام کند ..
در ذهن من
نشسته ام پشت مانیتور و کار نمی کنم. ول می گردم. با آقای "ک" سومین نفر از شرکت ما بعلاوه چهار نفر از شرکت پخشمان طی هفته گذشته اخراج شدند. شرکت ما یک شرکت نسبتن بزرگ تولیدی، و صادر کننده نمونه در چند سال گذشته و در عین حال وارد کننده مواد اولیه در بازار ایران است. اما انگار اوضاع کساد اقتصادی گریبان اینجا را هم گرفته. هزینه ها بالاست. صادرات به یک دهم گذشته رسیده. محصول را آفت زده و واردات مواد اولیه هم لنگ لنگان ادامه دارد. تمام مواد اولیه بسته بندی که به خاطر کیفیت بالا وارد می شد حالا قرار است از بازار داخلی خریداری شود. اخراجی ها تا آخر سال حقوق می گیرند و به نظر می رسد شرکتی با این عظمت بعد از نیم قرن سابقه صادرات و تجارت با تصمیمات مختلف برای کسر هزینه که یکی از آنها هم تعدیل نیروست، سعی دارد دوباره کوچک و کوچک تر شود.
خنده دار است اگر بگویم صبح ها و بعد از ظهر ها هر کدام حدود یک ساعت و نیم در ترافیک رفت و برگشت از وزرا به شرق تهران می مانم و هر روز صبح به این فکر می کنم که بهتر است استعفا دهم.حالا هم با اینکه احتمال اخراج من یکی خیلی کم است بدم نمی آید تا عید نفسی بکشم و استراحتی بکنم و سر فرصت دنبال یک کار بهتر و صد البته نزدیک تر به خانه باشم.
فقط ممکن است بدیش این باشد که کاری به این شکل را دوباره پیدا نکنم. اینجا در عمق واردات و صادرات کالا هستم. کارم را خیلی دوست دارم و هنوز هم هر روز یک چیز تازه برای یادگیری پیدا می کنم.
مدیر بازرگانی ام که یک مرد محترم مسن تحصیل کرده و با تجربه است امروز راهی بیمارستان شده و جراحی سنگ کلیه دارد. من و همکارم با وجود کارهای سنگین همیشگی، از تعطیلات سال نو و غیبت مدیر استفاده کردیم و البته با جو کسل کننده ای که از اخراج همکاران هم اینجا هست ترجیح دادیم کار نکنیم.
تهران هم که الحمدالله از امروز تق و لق است و یک هفته هم که عزاداری امام حسین داریم و سرگرمی بعضی ها جور شد.
دلم یک تغییر بزرگ می خواهد. یک تکانی از بیرون. شاید هم از درون. یک تکانی که نشانم دهد زندگی هنوز هم می تواند هیجان زده ام کند ..
از ذهن من
خنده دار است اگر بگویم صبح ها و بعد از ظهر ها هر کدام حدود یک ساعت و نیم در ترافیک رفت و برگشت از وزرا به شرق تهران می مانم و هر روز صبح به این فکر می کنم که بهتر است استعفا دهم.حالا هم با اینکه احتمال اخراج من یکی خیلی کم است بدم نمی آید تا عید نفسی بکشم و استراحتی بکنم و سر فرصت دنبال یک کار دیگر و صد البته نزدیک تر به خانه باشم
فقط ممکن است بدیش این باشد که کاری به این شکل را دوباره پیدا نکنم. اینجا در عمق واردات و صادرات کالا هستم. کارم را خیلی دوست دارم و هنوز هم هر روز یک چیز تازه برای یادگیری پیدا می کنم
مدیر بازرگانی ام که یک مرد محترم مسن تحصیل کرده و با تجربه است امروز راهی بیمارستان شده و جراحی سنگ کلیه دارد. من و همکارم با وجود کارهای سنگین همیشگی، از تعطیلات سال نو و غیبت مدیر استفاده کردیم و البته با جو کسل کننده ای که از اخراج همکاران هم اینجا هست ترجیح دادیم کار نکنیم
تهران هم که الحمدالله از امروز تق و لق است و یک هفته هم که عزاداری امام حسین داریم و سرگرمی بعضی ها جور شد
دلم یک تغییر بزرگ می خواهد. یک تکانی از بیرون. شاید هم از درون. یک تکانی که نشانم دهد زندگی هنوز هم می تواند هیجان زده ام کند
Dec 21, 2008
شازده کوچولو هم گاهی غمگین می شد
سوال
؟؟
Dec 13, 2008
وای به روزی که بگندد نمک
جمعه برای خرید کوچکی رفتیم یکی از مراکز خرید شلوغ در یکی از میدان های شلوغ تر. وقتی داشتم پارک می کردم دیدم یک وانت که بعد فهمیدم جرثقیل است! هی به من اشاره می کند. من و دو همراهی که داشتم منظورش را نمی فهمیدیم. یعنی اصلن اشاراتش هم درست و معنا دار نبود. فکر می کردیم به من می گوید سریع پارک کنم تا او هم جلوی من پارک کند. یک درصد به فکرمان نمی رسید که جمعه شب در یک خیابان فرعی جرثیل آمده باشد ماشین ملت را ببرد یا مثل لولو سر خرمن آنها را بترساند. فاتحانه پارک کردم و وانت آمد جلوی من ایستاد. تازه وقتی افسر خودکار بدست بالای ماشین آمد فهمیدیم قضیه چی بوده. معذرت خواهی کردم و دوباره خواستم حرکت کنم. اما افسر به نوشتن ادامه می داد در نهایت خونسردی. هر چه می گفتم من دارم می روم اهمیت نمی داد و می نوشت. به خیالش حال من خلاف کار را گرفته بود. واقعن نمی فهمید این که من اصلان نمی دانم اینجا پارک ممنوع است و هیچ تابلویی هم وجود ندارد که مرا آگاه کند و تازه برایش توضیح داده ام که متوجه نشده ام و او باز جریمه پر می کند چه هنری ست. دیدم حرف زدن فایده ندارد حرکت کردم چون اصلن حال منت کشی این آدمها را ندارم. بعد از چند بار دور زدن یک جای پارک که باز بدون هیچ تابلویی بود و ماشین های دیگر هم کم و بیش پارک کرده بودند پیدا کردیم و نیم ساعت گذاشتیم و رفتیم و برگشتیم. جای شما خالی دوباره برگه جریمه روی شیشه بود. کد تخلف هم عددی بود که هیچ توضیحی برایش پیدا نکردم. یعنی واقعن نفهمیدم برای چه جریمه شدم. پارک ممنوع نبود. حمل با جرثقیل نبود. حتی سد معبر هم نبود. دیشب واقعن به این جمله ایمان آوردم که
Dec 6, 2008
::
؟
؟
Dec 2, 2008
کجایید از قرص های سبز آرام بخش!؟
دل خواستن ها
!
؟
:)
از زندگی
Nov 18, 2008
آخر کوچه بن بست است
برش
همان هم شد. سالهاست بی من روزگار می گذرانَد. می دانستم اینطور می شود. خودم خواسته بودم. همان وقتی که دوباره برگشت و خواست یک بار دیگر بهش اعتماد کنم و یک بار دیگر شروع کنیم. همان وقتی که به اصرارش همدیگر را دیدیم و نهار خوردیم و کمی قدم زدیم
گاهی با خودم می گویم شاید بهتر بود همان وقت که دست من را گرفت و کشید توی آن دالان تاریک بهش اعتماد می کردم. شاید این همه سخت نمی شد. شاید پشیمانی درستش می کرد. شاید بهتر بود یک بار دیگر بهش فرصت می دادم. شاید .. شاید
هیچ وقت اینطوری فکر نکرده بودم. تمام این سالها هیچ وقت اینطوری فکر نکرده بودم. به هیچ قیمتی حاضر نبودم حتی بهش فکر هم بکنم چه برسد به انجامش. تمام این سالهای سخت را گذرانده بودم اما افتخار می کردم به خودم. انگار که سختی کشیدن هنر باشد و من چه هنرمند بودم به گمان خودم
حالا اما به سرم می زند گاهی این افکار احمقانه. خیلی ساده است. این یعنی خسته شده ام. یعنی خیلی خیلی خسته شده ام
یادبود
آنتی هیستامین
خنده دار تر اینجاست که من این صحنه ی واقعی را دیروز صبح دیدم
Nov 9, 2008
دالان
Nov 5, 2008
Nov 2, 2008
Oct 26, 2008
ماجراي يك يكشنبه ي گه عوضي
Oct 16, 2008
::
به همين سادگي
و البته غم انگيزي
Oct 2, 2008
دل از تو شكستيم ولي دل نبريديم
Sep 29, 2008
Sep 16, 2008
معجزه ي زندگي
اما تو كه هستی
نرفتی
نمی روی
ما کوله بار تلخ و شیرین تعهدمان را هر کجا می رویم به دوش می کشیم
مثل من كه هستم
نرفتم
نمی روم
بيست و چهارم ارديبهشت ماه 1387
Sep 15, 2008
يك پست ويرايش نشده ي الكي
کتاب عقاید دلقک را به قیمت جان کندن ادامه می دهم. ماههاست کنار تختم خاک می خورد و چند وقت یکبار گردگیری می شود! نمی دانم خاصیت این وقت نداشتن چی است؟ اصلا خوب است یا بد؟ اما نتیجه اش همین است که گفتم. امیدوارم همتي كنم و تغيير موقعيت بدهم
آقا جان من بخدا آنقدر بی سواد نیستم که آخر جمله هایم را به امان خدا بدون نقطه ای چیزی رها کنم. این بلاگر بازی در می آورد. من هم بلد نیستم درستش کنم. اگر آخر جمله نقطه بگذارم توی پستم می آید اول جمله. من هم بی خیال نقطه شده ام تا دیدنشان در اول جمله های پست روی مخم نرود
راستی این را هم بگویم که دوستم نسرین در حال حاضر دوران نقاهت بعد از یک دوره رادیوتراپی جدید را می گذراند. امیدواریم به شیمی درمانی دوباره نیاز نباشد. امیدواریم اعصاب حسی رگ سیاتیک پا که بخاطر رادیوتراپی بی حس شده و امکان راه رفتنش را گرفته اند آرام آرام بهتر شده و قدرت ادامه مبارزه را به دوست قدیمیم بدهد
دوست نداشتم روزنامه وار از هر دری چیزی بنویسم. اما دیر به دیر نوشتن همین بلا را هم سر آدم می آورد. حالا بیشتر تلاش می کنم تا چیزکی نوشته باشم. همین تمرین آرام آرام نگاشتن. می گذارم گذر زمان خودش ترتیب و حس و حال خودش را به نوشته آدم بدهد
سوم شهريور 1387
در دومين روز از سي و هشت سالگيم از صبح لنگ لنگان توي شركت راه مي رفتم. كفشي كه پريروز توي جزيره خريده بودم امروز كفي اش در رفت. بامداد رسيدم خانه. دو روز براي تولدم همه چيز را گذاشته بودم اينجا و رفته بودم سفر. خوب بود. به لانه هم سري زديم. دريا را زير پايمان تماشا كرديم. ذوق كرديم. بعد دوباره دل من غمباد گرفت
تازه خود روز سي و هشت سالگيم كم مانده بود توي پاركينگ فرودگاه سكته بزنم. كيفم را باز كردم و هر چه گشتم مداركم (گواهينامه- كارت ماشين- كارت ملي- بيمه-كارت سوخت) را پيدا نكردم و فكر كردم صبح توي بانك جا گذاشتمشان. آنچنان اشكي مي ريختم كه كم مانده بود كارگران آن پايين برايم آب قند بياورند. تازه پرواز هم داشتم و دو روز قرار بود تهران نباشم. از سفرم كه عمرن قصد نداشتم بگذرم. كلي كه زار زدم آمدم بالا توي سالن زنگ زدم به بانك آنهم ساعت 6 بعد از ظهر. طبيعتن بي نتيجه. داشتم توي بدبختي به چاره اي فكر مي كردم كه يك بار ديگر كيفم را گشتم. جلد مدارك با تمام محتوياتش توي جيب عقبي جا خوش كرده بود. تصور كنيد حال و روز بنده را. تازه حال گيري بنده تمام نشده بود. همسفرم درست ساعت من اما با خط ديگري پرواز داشت. ما سوار شديم ولي از پرواز آنها هيچ خبري نشد. ..اير دو پرواز داشت كه يكيش كنسل شد و من با ريسك اين كه ممكن است پرواز دوم يعني پرواز همسفرم هم كنسل شود و من تمام اين دو روز را در كيش تنها باشم پريدم. به مقصد كه رسيدم اس ام اسش آمد كه او هم نيم ساعت بعد از من پريده. خلاصه اينكه ماجرايي بود براي خودش. پر از ريسك و استرس. اما حالش به همين است. اصلا تمام زندگي من همين است. بالا و پايين زياد مي پرم
!
بيست و سوم شهريور 1387
در ادامه بحث پريدن اضافه كنم كه گريه هم زياد مي كنم. از ته دل هم زياد مي خندم. مثلا توي شركت وسط كار و شلوغي اگر حوصله داشته باشم به ترك ديوار هم مي خندم. اما بيشتر مواقع اخم مي كنم و همكارها اسم بداخلاق را روي من مي گذارند. اما من جدي بودن را با بداخلاق بودن يكي نمي دانم. گريه هم مي كنم مثلا وقتي دارم برمي گردم خانه. كافي ست يك آهنگ سوزناك راديو پيام به دلم بنشيند و اشكم همينطور بيايد پايين. پاكش هم نمي كنم. مي گذارم از چانه ام بچكد
خوب همه اينها را نوشتم تا دستي براي خودم تكان داده باشم و بگويم من هنوز هستم اينجا. هفتمين سالگرد وبلاگ نويسي و وبلاگ خواني و كلن وبلاگ آشناييم هم شروع شده به گمانم. اما فكر مي كنم قبل ترها كه كار كمتر مي كردم و پول كمتر داشتم و سوار اتوبوس مي شدم اما بيشتر كتاب مي خواندم خوشحال تر بودم شايد. اما اينروزها را هم با تمام شلوغي هايش دوست دارم. تمام روزهاي زندگيم را با غم و شاديش. حتي شبهايي را كه سرم را فرو مي كنم توي بالش و از دلتنگي گريه مي كنم هم دوست دارم
دخترك بزرگ مي شود. مثل نهالي كنار من قد مي كشد. و امسال روز تولدم صبح زود با صداي ريزش رگبار تندي از خواب بيدار شدم. آنقدر به فال نيك گرفتم اين باران صبح گاهي را كه نگو. امسال روز تولدم اصلا غمگين نبودم و پاهايم روي زمين بود
آخرين پرچانه گيم هم اينكه چند وقت پيش براي خريد پد به يك سوپر رفتم. خانم و آقايي فروشنده بودند. من از خانم سراغ پد را گرفتم و آقا جواب داد. خانم پشتش را كرد و سرش را با سيگارهاي فروشگاه گرم كرد و آقا هم ناشيانه دنبال پدي بود كه من خواسته بودم. هر چي از خانم سوال مي كردم سرخ تر مي شد و بيشتر توي سيگارها فرو مي رفت و آقا هم با حماقتي ناشيانه توي بسته بندي ها دنبال پد مي گشت. من هم همينطوري ايستادم به نگاه كردن. مانده بودم اين خانم و آقا چه نسبتي با هم دارند. فكر كنم زن و شوهر بودند. مانده بودم اينها رابطه زناشويي شان چطور مي تواند باشد؟؟ مرد پد را كه پيدا كرد و چپاند توي نايلون مشكي و داد دستم زن هم نفس راحتي كشيد. من هم نفس راحتي كشيدم كه از دستشان خلاص شدم. آخر واقعن كم مانده بود يكيشان را بگيرم بزنم بلكه دلم خنك شود. اينطوريش را نديده بودم به جان خودم
امروز 25 شهريور 1387
Aug 16, 2008
در ستايش زندگي
اول اينكه من با دير به دير نوشتن وبلاگ بهترين دليل رو مي تونم ارائه بدم كه واقعا وقت وبلاگ نوشتن ندارم. ممكنه خيلي اتفاقات مهم در زندگيم بيافتن اما واقعا انقدر كارم زياد شده اين روزها كه فرصتي براي نوشتن همون ها هم نيست چه برسه به مطلب سورئال كه نياز به تمركز زيادي داره. دوم اينكه تا به حال به خاطر ندارم اينجا در تمام اين 6 سال مطلبي سورئال نوشته باشم يا از تخيلم استفاده كرده باشم. منكر اون نوع نوشتن نيستم اما هميشه مطالبم حس هاي واقعي برگرفته از لحظات واقعي بوده و هست. سوم اينكه من حق دارم به اندازه كافي از دست خواننده به ظاهر علاقمندي كه با هر مطلب بايد براش توضيح بدم چرا اون رو نوشتم خسته بشم خصوصا اين كه ايشون با ادعاي علاقه اي كه نسبت به نوشته هاي من مي كنن اونقدر درك نمي كنن كه فرق مطلب شوخي رو با جدي بدونن. و در واقع كسي كه هنگام مرگ پدرتون تماس مي گيره و مي پرسه آيا اين خبر واقعيه يا نه و فكر مي كنه مي توني اونقدر احمق باشي كه بخواي همچين شوخي زشتي بكني به اندازه كافي پتانسيل عصبي شدن رو در ذهن آدم ايجاد مي كنه. چهارم اين كه اين دوست من يك دوست قديمي است كه با اين كه هيچ لازم نمي دونم توضيحي بدم بايد بگم سالهاست با بيماري سرطان دست و پنجه نرم مي كنه و قبلا هم يادم مي آد كه در موردش مطلبي نوشتم اما الان آرشيو وبلاگ مسئله داره و منم واقعا وقت و حوصله پيدا كردن مطلب مربوط رو ندارم. اما مي خوام بدونم كجاي اين مسئله غيرعاديه و آيا هر روز هر كدام ما به نوعي با اين مريضي در بين دوستان و اقوام رو در رو نمي شيم؟ و تمام اين ها رو گفتم تا گفته باشم براي من كه در يك سال سه نفر از عزيزانم رو از دست دادم زندگي اونقدر باارزش و عزيزه كه حاضر باشم لحظه لحظه عمرم رو واقعا زندگي كنم. و اونقدر زندگي رو دوست دارم و براش ارزش قائلم كه از مرگ گفتن تنها دليلي ست براي كشف زيبايي واقعي زندگي. و فكر مي كنم مرگ و زندگي اونقدر به همديگر و به من و به تمام ما نزديكند كه گفتني نيست. و اگر نوشته هاي من در مورد مرگ چس ناله هستن بذار چس ناله هاي من اينجا باشند تا هميشه يادم بمونه كه از زندگي و مرگ ديگران چقدر خوشحال و چقدر رنجيده خاطر شده ام و با هر اتفاق ناخوش آيندي كه براي عزيزانم مي افته چقدر بيشتر به ارزش زندگي پي مي برم. اونقدر زياد كه شايد كمتر كسي بهش فكر كرده باشه و من از اين بابت ناراحت نيستم. چون اين شانس رو داشتم كه با از دست دادن، معني واقعي ِ داشتن رو بفهمم و اين اصلا كم چيزي نيست. اميدوارم كساني هم كه چشم و گوش باطن دارن عشق به زندگي رو در ميان چس ناله هاي مرگ من ببينن و باور كنن و زندگي رو پاس بدارن
تمام
Aug 7, 2008
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
Aug 5, 2008
Jul 21, 2008
خواب دیدم حامله ام. درد دارم. می خواهم زایمان کنم. دکتر بالای سرم است. زور می زنم. درد دارم. بعد یکی می گوید بچه توی شکمت مرده. من به 9 ماهی فکر می کنم که بچه را با خودم این طرف و آنطرف کشیده ام. ناراحتم. اما گریه نمی کنم. با هیچ کس در موردش حرف نمی زنم. منتظرم که بچه مرده را از توی شکمم دربیاورند. درد دارم. زیر دلم سمت چپ. درست همانجا که توی عمل 6 ماه پیش بیشتر از همه جا درد می کرد. بعد س می آید دم در. عصبانی ست. لباس می پوشم تا بروم بگویم بچه داخل شکمم مرده. تو بودی و نبودی. یادم نمی آید. اما از همه بیشتر حس بدی بود که داشتم. یک بچه مرده را با خودم حمل می کردم. بخشی از من که در من بود و بی جان بود. باید درش می آوردند. دلم نمی آمد. درد داشتم. صبح با درد از خواب بیدار شدم. اما از همه بیشتر آن حس بد بود. بچه ام توی شکمم مرده بود
