Nov 19, 2004

*
مي گويد بنويس. مي گويم نمي توانم. مي گويد بنويس. با خودت حرف بزن. راحت مي شوي. سبك مي شوي. مي گويم نمي توانم. خفقان گرفته ام. مي گويند عشق خواب ديدن است. دوست داريم خواب باشيم و خواب بمانيم. اما دير يا زود يكي از خواب بيدار مي شود. مي گويم بيا از خواب بيدار نشويم. نگاهم را از زير تيغ نگاهش می دزدم و مي پرسم شمع اين لاله را چرا روشن نمي كنند؟ و دست مي كشم روي شمع نيم سوخته.. ولي نه. ما بيداريم. در بيداري ست كه مي خنديم و دستان هم را مي فشاريم. در بيداري ست كه توي رستوران با خودكار روي زير دستي می نويسد. در بيداري ست كه نگاهمان به هم گره مي خورد و دلم مي لرزد. در بيداري ست كه فلان هنرپيشه را مي بينيم و دلم مي خواهد بروم جلو بگويم لطفا سبيلتان را بزنيد.. بيداريم. آنهم در نيمه ي دوم زندگي .. مي گويد تو در نيمه ي اولي .. مي گويم نه. من هم دارم پير مي شوم. موهاي سفيدم را ببين .. مي گويم دلم آرامش مي خواهد.. مي گويم فردا چه مي شود؟ .. فرداها چه مي شوند ؟ .. دو راه پيش رو دارم. مي گويد اولي را برو. و من دلم قرص مي شود.. مي گويم حيف داريم مي رسيم. و به خط هاي منقطع خيابان نگاه مي كنم و به شب. مي گويم چه خوب بود اگر من هم مي خوابيدم. پشت يقه را صاف مي كنم و دست مي برم لابلاي موها. سرم را برمي گردانم و روبرو را نگاه مي كنم. شهر را.. مي گويم شعرش از ترك شدن حرف می زند .. مي گويد اين چيزي ست كه هر لحظه بر سر هر كسي ممكن است بيايد .. می گويم آره.. اما توي دلم نمي دانم ترك كردن و ترك شدن را جزو كدام مرحله از زندگي بايد دانست. بلوغ روح ؟ كشف تنهايي؟ امتحان قدرت؟ يا يك بازی بيهوده ی فرسايشي؟ فقط مي دانم آنكس كه يكبار طعم تلخ ترك شدن را چشيده باشد چطور با تمام وجود شكسته است.. و من از شكستن و از شكاندن بيزارم ..

سه شنبه 5 آبان
*
the wind sings the sorrow of me in a melody

سه شنبه 28 مهر
*

وقتی يک بغض کهنه گوشه ی گلويت چمبره زده و مدام قورتش می دهی که سرريز نشود.

وقتی شمارش معکوس شروع شده .. و تمام علايقت قرار است با يک امضا دود شود و برود توی هوا.

وقتی با تمام وجود احساس می کنی که ديگر نيروی قبل را نداری ولی مجبوری خستگی را با خودت به دوش بکشی و عادت کنی به بودنش .. به هميشه بودنش ..

وقتی نمی دانی اول راهی .. آخر راهی .. يا راه را گم کرده ای.

وقتی مدام توی قلبت خالی می شود .. زير پايت خالی می شود .. و با واقعيت زندگی رو در رو ميشوی.

وقتی ترس سراغت می آيد و برای هر چه که داری خدا را بارها و بارها شکر می کنی مبادا که همين ها را هم از تو بگيرد.

وقتی صدای آنطرف گوشی از يک بلوف تکراری حرف می زند و تو می خندی و خونسرد می گويی کِی؟ ولی چيزی قلبت را چنگ ميزند .. چيزی قلبت را می فشارد .. و تمام آن سالهای ابری زنده می شوند جلوی چشمانت.

وقتي تنها بهانه های کوچکِ شاد بودن است که تو را سرپا نگه داشته و هر از گاهی تو را از دنيای خودت دور می کند و به سرزمين عجايب می بردت و پُر می کند تو را از اطمينان و از آرامش تا دوباره توان داشته باشی برای شب کردنِ روز و صبح کردنِ شب. وقتی دلت می خواهد بگويی‌‌ <بمان>.. <فقط بمان>. اما هيچ نمی گويی .. و در پس هياهوی قلبت سکوت می کنی و در آرامش يک بعد از ظهر پاييزی و هم در کنار او ، خودت را می سپاری به نيمکت چوبی تا پر شوی از بودنش و پر شود از بودنت و ديگر هيچ .. که همين لحظه های بودن کافی ست برای زندگی کردن .. برای ماندن.

وقتی .. وقتی .. وقتی ..

يكشنبه 26 مهر
*
پيش از آنكه پرده فرو افتد

پيش از پژمردن آخرين گل

بر آنم كه زندگي كنم

عشق بورزم

بر آنم كه باشم ، در اين جهان ظلماني

در اين روزگار سرشار از فجايع

در اين دنياي پر از كينه

نزدٍ كساني كه نيازمند منند

كساني كه ستايش برانگيزند


تا دريابم ، شگفتي كنم

بازشناسم كه هستم ؟

كه مي توانم باشم ؟

كه مي خواهم باشم ؟

تا روزها بي ثمر نمانَد

ساعت ها جان يابد

و لحظه ها گرانبار شود

هنگامي كه مي خندم

هنگامي كه مي گريم

هنگامي كه لب فرو مي بندم

*


در سفرم به سوي تو و به سوي خودم

كه راهي ست ناشناخته

پرخار ، ناهموار

راهي كه باري در آن گام مي گذارم

و بی آنكه ديده باشم شكوفايي گل ها را

و شنيده باشم خروش رودها را

و به شگفت درآيم از زيباييِ حيات

سر ِ بازگشت از آن ندارم.

*


تنها پس از آن مرگ مي تواند فراز آيد

تنها پس از آن مي توانم به راه افتم

و مي توانم بگويم كه زندگي كرده ام ..


مارگوت بيگل

چهارشنبه 8 مهر

*
پيرمرد فلوت مي زند. يك فلوت بلند سياه. پيرمرد كور است. ماشينها توي ترافيك بوق مي زنند. زنها و مردها مقابل ويترين مغازه هاي مزين به لامپهاي نئون توي هم مي لولند. صداي فلوت توي بوق ماشنها گم مي شود. از شلوغي ميدان كه مي گذرم چشمم مي خورد به دسته گلهاي مريم كنار پياده رو. يك دسته مي خرم. مي آورم خانه. اينجا كنار دستم مي گذارم. خسته شدم از اين هياهو براي هيچ. از اين لامپهاي نئون. از اين گيجی.

خدايا خودت را به من نشان بده. در قالب هر چه كه مي خواهي.

در پيرهن اشارتي.

در قالب هر چه كه ياري كند اين روزهاي خاكستري هم بگذرند.

هر چه كه ترس را زايل كند .. خستگي را بگيرد.

خدايا

اشارتی ..

اعتراف دوشنبه 6 مهر هشتاد و سه

*
اعتراف

ديگر بدون تو نمي توانم زندگي كنم. كمي كه از تو دور مي شوم دلم برايت تنگ مي شود. زود زود بايد بهت سر بزنم وگرنه كلافه مي شوم. هر كاري كه مي خواهم بكنم قبلش بايد حتما سراغ تو بيايم. نمي دانم اين خوب است يا بد اما اين روزها اين تو هستي كه تنهايي مرا پر مي كني. شب كه چراغ ها خاموش مي شود و فقط من و تو می مانيم از هميشه بهتر است. كسي مزاحممان نمي شود و مي توانيم مدتی با هم خلوت کنيم. اما يك اشكال كوچك وجود دارد. و آن اين است كه نمي خواهم به شب بيداري عادت كنم. براي همين هم بهتر است در طول روز با هم باشيم. تو چی فکر می کنی؟به نظر من بهتر است فراق شبانه را تحمل كنيم. عوضش من چشم درد نمي گيرم و تو هم چند ساعتي از دستم خلاص مي شوي. همين روزها يك cash memory هم مي خرم. اينطوري تحمل دوري تو برايم راحت تر مي شود چون وقتي كنار هم نباشيم باز هم قلبت پيش من است. ديگر چي از اين بهتر کامی جان؟!

کامی = کامپيوتر خودمانی!


جمعه سوم مهر هشتاد و سه

*
دو روز پيش:


زن عصباني ست. عصباني و خسته. ظهر كه آمد خانه حالش خوب بود. يك پيشنهاد كاري خوب بهش شده بود. با اين كه تصميم دارد مدتي كار نكند اما همين پيشنهاد كافي بود تا دوباره توانايي هايش را به ياد بياورد و اعتماد به نفسش برگردد سر جاي اولش. اما نمي تواند تصميم بگيرد. از كار كردن براي ديگران خسته شده. حتي اگر موقعيت شغلي خوبي باشد.. به هر حال ظهر عصباني كه نبود. تا اينكه دوباره پيدا كردن اين مقاله حرصش را درآورد .لعنتي هيچ جور پيدا نمي شود. از هر دري وارد مي شوي به موضوعش نمي رسي. زن نمي داند چرا اينطوري شده. موضوعش خيلي پيچيده يا گسترده است يا او كارش را فراموش كرده . دستانش را گذاشت روي ميز و زير چانه و غرغر هايش شروع شد آنهم با چاشني آب شور! اين روز ها حساس شده اصلا. اين روزها كه اوضاعش كمي فرق كرده. اصلا همه چيز از همان تلفن آخر شروع شد. زن فكر كرد پنج سال تمام ساعت هفت صبح بيدار شده و شش بعد از ظهر خسته و كوفته آمده خانه. حالا اين روزها كه مجبور است موقتي توي خانه بچرخد و نمي داند بايد چه تصميمي بگيرد و كارهاي پيشنهادي را با اكراه رد مي كند و فكرش آشفته است و دلش مي خواهد مي توانست براي خودش كار كند حتي نمي تواند از آرزوهايش حرف بزند. چون مي شنود كه ‹‹بيكار شدي و خيالاتي شدي و منفي باف هم كه هستي ..›› و زن سكوت مي كند و مي ببيند خبر از گوش كردن و حتي فقط گوش كردن به هيچكدام از طرح هايش كه نيست هيچ. خبر از گپ هاي دوستانه هم نيست. حالا انگار تمام عالم كار دارند الي زن. و فقط زن است كه در خانه نشسته و خيالاتي شده و نبايد خيالاتي شود ! به همين راحتي..

زن تنها نشسته. مثل هميشه. باز بايد خودش انتخاب كند . باز بايد نقشه هايش را براي خودش مرور كند و مرور كند و مرور كند. توي خانه ماندن كه راضي اش نمي كند. حتي اگر احتياجي به پول نباشد. كه البته هست. اما اگر نبود هم توي خانه نمي ماند. نمي توانست. انگ خيالاتي شدن همين هفته اول بهش چسبانده شد. آنهم چون وقت اضافي دارد و هزار جور نقشه و طرح نيمه تمام در ذهنش ريخته كه مي خواهد به آنها نظم و ترتيب بدهد و به نتيجه برسد! خدا مي داند اگر دو ماه ديگر خانه نشين باشد چه لقب هايي نصيبش مي شود. زن غرورش جريحه دار شده. خيلي عجيب نيست كه كسي غرورش با حرفي از يك عزيز جريحه دار شود. زن به اين فكر مي كند كه اگر كمي فقط كمي بيشتر از معمول پول سبز داشت ! و مي توانست كاري را كه مدتهاست ذهنش را درگير كرده انجام دهد از اين برزخ بيرون مي آمد و از كسي هم دلخور نمي شد. انوقت به ديگران حق مي داد كه مثل او فكر نكنند. الان هم حق مي دهد. اما يكسان فكر نكردن به اين معني نيست كه حتي شنونده ي حرفهای يكديگر هم نباشيم .. اما خبر از هيچكدام اينها نيست. باز يك راه جلوي پايش خواهد ماند. اين كه براي چندرغاز براي كسی ديگر دولا راست شود و فرامينش را اطاعت كند و تمام كارهايي را كه مي توانست براي رونق كار خودش انجام دهد براي كس ديگر انجام دهد و نردبان كس ديگر باشد تا آن كس ديگر روز به روز موفق تر شود چون كارمنداني مثل زن دارد ... زن دلش مي خواست مي مُرد ..


امروز:

خيلي از حس هاي آن روز ، امروز جايشان را به آگاهي و اطمينان دادند. زن جواب چرايش را گرفته و باز هم مي تواند از آرزوهايش حرف بزند .. باز هم مي تواند گپ دوستانه بزند .. يخها آب شدند و سوء تفاهم ها رفتند پي كارشان.. اين دو پست را اينجا می گذارد تا حس هايش را بشناسد و افکارش را نظم دهد و ببيند کجا حق با او بوده و کجا نبوده ..


زن اگرچه هنوز هم نمي خواهد نردبان كسي باشد اما ديگر قصد ندارد بميرد !!

¤ نوشته شده در ساعت 0:48 توسط آهو
*
ششم شهريور ماه سال هشتاد و يک برای اولين بار اينجا نوشتم : زندگی ارزش ندارد اما هيچ چيز هم ارزش زندگی را ندارد.‌ « آندره مالرو‌»

امروز که دوسال و اندی از آن روز گذشته شک دارم که آيا می شود هنوز هم به اين جمله اعتقاد داشت يا نه؟! شما چی فکر می کنيد؟ ..

آهو وارد سومين سال حيات مجازيش شد ..

*
فيلم ‹‹ مزرعه پدري ›› فيلمي ست جنگي اما متفاوت. ملاقلي پور جنگ را جوري ديگر نشان مي دهد. ترس. فرار. اعتراض. عشق. افسوس ِ از دست دادن. اجبار براي كشتن و زنده ماندن. در مزرعه پدري كسي براي شهيد شدن از ديگري سبقت نمي گيرد. كسي هست كه مي ترسد و فرار مي كند .. كسي هست كه نمي خواهد بجنگد و مي خواهد برگردد به ده خودش. كسي هست كه نمي خواهد بميرد. ولي با اين حال از جنگ گريزي نيست و از شهادت هم .. فرمانده گروهان عنوان حاجي را يدك نمي كشد. اشتباه مي كند. سيگار مي كشد. حتي وقتي زخمي مي شود با قمقمه اي آب تنها مي ماند .. اسطوره نيست. انساني معمولي ست كه با تلاشش بياد ماندني مي شود نه با عنوانش .. قهرمان فيلم هم همينطور. اين نويسنده ي ادبيات جنگ كه به قول فيلم ، داستاني سراسر خشونت را در كتابش تصوير كرده خودش از عميق ترين حس هاي انساني سرشار است. خود فيلم هم همينطور. در اوج خونريزي و ويراني ، عشق موج مي زند. عشق انسان به انسان . عشق انسان به زندگي. عشقي كه قرباني جنگ مي شود و با اين حال تنها انگيزه براي جنگيدن است. و براي انسانهاي متفاوتي كه هيچوقت در فيلمهاي جنگي جايي در جبهه نداشتند و در اين فيلم دارند. به نظر من ‹‹ مزرعه پدري ›› فيلم فوق العاده اي بود . با موسيقي عالی و بازي های بيادماندنی .. طولاني اش نمي كنم. فقط يادتان باشد كه در اين فيلم قرار است جنگ را ببينيد. مرگ را. ويراني را. ممكن است جايي از فيلم ببٌريد. بخواهيد بلند شويد و از سالن بياييد بيرون. نفستان بند بيايد. گريه كنيد. اما تمام اينها به تماشا كردن يك روي ديگر سكه مي ارزد. روي ديگر سكه را ببينيد.

‹‹ مزرعه پدري ›› را از دست ندهيد..

پ.ن خداحافظی ملاقلی پور از سينما با تشکر از حميد

نه ديگر .. نمی شود .. نمی توانم بنويسم .. قفل شده ام ..


دلم برای اين خانه ی متروک می سوزد ..


 

Nov 14, 2004


باورِ اين كه اينجا ‹‹چهار ديواري اختياري›› ست كمي سخت شد. احساس مسئوليت در پس همه ي آن حس هايي كه تو را به ننوشتن ترغيب مي كرد چيزي نيست كه از كنارش بگذري. و تو نمي تواني و نمي دانی چگونه بايد بگويي كه اين كمون و سكوت براي چه بود و تا كجا كشاندت.. از كساني كه نگران شدند با كمي شرمندگي ممنون. از كساني هم كه اسمش را جلب توجه! گذاشتند هم ممنون.چرا كه ديدن همين سوءتعبير هاست كه بيش از پيش باور اين واقعيت را آسان مي كند كه اينجا هم با وجود مجازي بودن باز قانون زندگي واقعي حاكم است . همان قانون ساده ي پيش پا افتاده كه مي گويد:‹‹ خودت هم درست براني ديگران بهت مي زنند››!


راستش من دارم ماستم را مي خورم. گاهي هم وسط ماست خوردنم می روم توی کما. حالا يا سگ جانم كه دوباره برمي گردم يا اينجا را و شما را دوست دارم ..



امضا: اِن اِف آر پنجاه دات پرشين بلاگ دات كام.


Nov 4, 2004

 


Notification


the Brain of the owner of this weblog is


! under Reconstruction


 


 


 

Nov 3, 2004


واگويه های بی نشان


زن سرش را فرو كرد توي تي شرت آويزان روي بند. همان تي شرت سرمه اي هميشگي. نفس عميقي كشيد .. تا آنجا كه بوي تن مرد و بوي پودر رختشويي و بوي پارچه ي تميز آفتاب خورده تا انتهاي وجودش رخنه كنند . لحظه های بي خبري و خلسه .. فقط اشعه ي آفتابِ ظهر پاييز بود كه روي زن مي تابيد و روي لرزش لبهايش و روي زمزمه هايش ..


 


 

Nov 1, 2004


گيجي فلسفی! 



همانطور كه كنار در ايستاده بوديم تا باز بشود به او گفتم: به همه ي شما حق مي دهم.اما هيچ كدامتان جاي من نيستيد.نمي دانيد من چه حالي دارم.حق مي دهم كه به من بخنديد و حتي بگوييد ديوانه ام. اما من مي خواهم تا آخرين لحظه تلاش كنم. باور كن حكايت من حكايت غريقي ست كه براي نجات دادن خود دست به هر چيزي مي اندازد. از آخرين فرصتش هم استفاده مي كند. اگر نشد خوب لااقل تلاشم را ….. كه پريد وسط حرفم و گفت: نخير حكايت تو حكايت آدمي ست كه يك قايق كوچك دارد اما به آن راضي نيست. مي خواهد برسد به آن كشتي كه دو كيلومتر آنطرف تر لنگر انداخته. حالا براي رسيدن به آن كشتي چه پدری ازش درمی آيد بماند. جان مي كند تا خودش را برساند. تازه اين وسط شايد هم غرق شود!


با خنده و كمي هم ترس از اينكه مبادا اين دفعه فريادش بلند شود گفتم: شايد هم برسد! .. چشم غره اي رفت و گفت: تو به نداشته هايت فكر مي كني نه به داشته هايت. تو آدم نمي شوي..



نه حالا خدا وكيلي .. می شود به اين سوال من جواب بدهيد؟ بله با شما هستم.با شما خوانندگان خاموش .. آيا من بايد به قايق كوچكم راضي باشم يا براي رسيدن به كشتي دو کيلومتر آنطرف تر ريسك كنم ؟؟؟!!

Oct 30, 2004


عكس را برمي گردانم. نوشته شده خرداد 1348. مادر با گونه هاي برجسته و پدر با قد بلند و صورت استخواني و كلاه لبه دار مرا ياد فيلم هاي گانگستري مي اندازند. آن يكي عكس.. نوروز 1350. مادر با موهاي سياه قرآن بدست نشسته پشت ميز پر از آجيل و شيريني.. يكي ديگر.. ديماه 1339. زنان زيباي جوان با لبهاي پررنگ جلوي دوربين عكاسخانه در يك رديف كنار هم نشسته اند .. از آنان امروز يكي در ميان زندگان نيست.. يكي سرنوشتش جدا شده و رفته.. يكي چشمانش آشناست.. مادر است.. عكس هاي سياه و سفيد.. سفيد و سياه .. دختركان كوچك و پسري با موهاي طلايي .. خواهران و برادر..


مي گويد ته نعلبكي ات چراغ جادو مي بينم. مي گويم خوب؟ مي گويد نيت كن .. نمي دانم به چي فكر كنم. يك لحظه همه چيز با هم هجوم مي آورند توي ذهنم و ناخودآگاه انگشت مي زنم ته فنجان..


از شلوغی خسته می شوم و می روم توی تراس. ديگر هيچ چيز مثل قبل نيست. اين فاصله ها را چه چيزي پر خواهد كرد؟ كنار كسي بنشيني و هيچ حرفي نباشد كه با او بزني. كسي كه هم خون توست. يا تو از او بگريزي و يا او از تو. چند ساعت جايي بنشيني و مدام بي قرار باشي برگردي همينجا توي خلوت خودت. ديگر هيچ چيز مثل قبل نيست.


حالا باز اينجا هستم. جلوي اين صفحه ي سفيد توي تاريكي اتاق نشسته ام و تق تق تايپ مي كنم. لِردِ چراغ جادو زير شير آب، راهيِ چاه ظرفشويي شده و عكسها دوباره برگشته اند توي آلبوم يا كنار قاب آينه ها تا خاك بخورند. كودكانِ ديروز جوان شده اند. نوزادانِ ديروز كودك. جوانانِ ديروز پير.


من تا كجا خواهم رفت؟ خاطرات ديروزها تا كجا در قاب نگاهم تصوير خواهند شد؟ نگاههاي درون عكس تا كجا اشك به چشمانم خواهند نشاند؟ تا كجا خواهم گريخت؟ اين غريبه هاي هم خون چه زمان آشنا خواهند شد؟ اين فاصله ها را چه چيزي پر خواهد كرد؟..

Oct 28, 2004

مرا در آغوش بگير.. و ديگر سخنی به زبان نياور
تنها در آغوشم بگير
نگاهت برايم كافي ست
تا بدانم كه خواهي رفت
مرا در آغوش بگير
انگار كه اولين بار است
انگار كه مرا مانند ديروز دوست داري
اگر بروي
فراموش خواهي كرد كه روزي
زماني دوردست
هنگامي كه هنوز كودكاني بيش نبوديم
آغاز به دوست داشتنِ من كردي
و من به تو گفتم هستي من، اگر روزي بروی ؟
آن زمان ديگر چيزي متعلق به ما نخواهد بود
و با خود در يك لحظه خواهي برد
يك بي نهايت را
و هيچ چيز برايم باقي نخواهد ماند
مرا در آغوش بگير .. و ديگر سخنی به زبان نياور
گرچه نمي خواهم
ولي به خوبي مي دانم كه خواهي رفت
مرا در آغوش بگير
انگار كه اولين بار است
اگر بروي
سكوت، يار گفتگويم خواهد ماند
سايه ي بدنت و تنهايی، همدمانم خواهند بود
زمان با تو خواهد رفت
و بهترين سالهاي زندگي من نيز

اگر بروی كماكان تو را هر روز بيشتر دوست خواهم داشت
و اميد خواهم داشت كه روزی بازگردی.
 
پ.ن. شعر بالا برگردانِ آهنگ وبلاگ است آنهم توسط يك دوست عزيز .. 
برای آنهايی كه دوست داشتند ترجمه اش را بدانند .. همين و بس! ..

Oct 26, 2004


مي گويد بنويس. مي گويم نمي توانم. مي گويد بنويس. با خودت حرف بزن. راحت مي شوي. سبك مي شوي. مي گويم نمي توانم. خفقان گرفته ام. مي گويند عشق خواب ديدن است. دوست داريم خواب باشيم و خواب بمانيم. اما دير يا زود يكي از خواب بيدار مي شود. مي گويم بيا از خواب بيدار نشويم. نگاهم را از زير تيغ نگاهش می دزدم و مي پرسم شمع اين لاله را چرا روشن نمي كنند؟ و دست مي كشم روي شمع نيم سوخته.. ولي نه. ما بيداريم. در بيداري ست كه مي خنديم و دستان هم را مي فشاريم. در بيداري ست كه توي رستوران با خودكار روي زير دستي می نويسد. در بيداري ست كه نگاهمان به هم گره مي خورد و دلم مي لرزد. در بيداري ست كه فلان هنرپيشه را مي بينيم و دلم مي خواهد بروم جلو بگويم لطفا سبيلتان را بزنيد.. بيداريم. آنهم در نيمه ي دوم زندگي .. مي گويد تو در نيمه ي اولي .. مي گويم نه. من هم دارم پير مي شوم. موهاي سفيدم را ببين .. مي گويم دلم آرامش مي خواهد.. مي گويم فردا چه مي شود؟ .. فرداها چه مي شوند ؟ .. دو راه پيش رو دارم. مي گويد اولي را برو. و من دلم قرص مي شود.. مي گويم حيف داريم مي رسيم. و به خط هاي منقطع خيابان نگاه مي كنم و به شب. مي گويم چه خوب بود اگر من هم مي خوابيدم. پشت يقه را صاف مي كنم و دست مي برم لابلاي موها. سرم را برمي گردانم و روبرو را نگاه مي كنم. شهر را.. مي گويم شعرش از ترك شدن حرف می زند .. مي گويد اين چيزي ست كه هر لحظه بر سر هر كسي ممكن است بيايد .. می گويم آره.. اما توي دلم نمي دانم ترك كردن و ترك شدن را جزو كدام مرحله از زندگي بايد دانست. بلوغ روح ؟ كشف تنهايي؟ امتحان قدرت؟ يا يك بازی بيهوده ی فرسايشي؟ فقط مي دانم آنكس كه يكبار طعم تلخ ترك شدن را چشيده باشد چطور با تمام وجود شكسته است.. و من از شكستن و از شكاندن بيزارم ..


Oct 20, 2004

autumn and me and the life


the wind sings the sorrow of me in a melody

Oct 17, 2004


وقتی يک بغض کهنه گوشه ی گلويت چمبره زده و مدام قورتش می دهی که سرريز نشود.


وقتی شمارش معکوس شروع شده .. و تمام علايقت قرار است با يک امضا دود شود و برود توی هوا.


وقتی با تمام وجود احساس می کنی که ديگر نيروی قبل را نداری ولی مجبوری خستگی را با خودت به دوش بکشی و عادت کنی به بودنش .. به هميشه بودنش ..


وقتی نمی دانی اول راهی .. آخر راهی .. يا راه را گم کرده ای.


وقتی مدام توی قلبت خالی می شود .. زير پايت خالی می شود .. و با واقعيت زندگی رو در رو ميشوی.


وقتی ترس سراغت می آيد و برای هر چه که داری خدا را بارها و بارها شکر می کنی مبادا که همين ها را هم از تو بگيرد.


وقتی صدای آنطرف گوشی از يک بلوف تکراری حرف می زند و تو می خندی و خونسرد می گويی کِی؟ ولی چيزی قلبت را چنگ ميزند .. چيزی قلبت را می فشارد .. و تمام آن سالهای ابری زنده می شوند جلوی چشمانت.


وقتي تنها بهانه های کوچکِ شاد بودن است که تو را سرپا نگه داشته و هر از گاهی تو را از دنيای خودت دور می کند و به سرزمين عجايب می بردت و پُر می کند تو را از اطمينان و از آرامش تا دوباره توان داشته باشی برای شب کردنِ روز و صبح کردنِ شب. وقتی دلت می خواهد بگويی‌‌ <بمان>.. <فقط بمان>. اما هيچ نمی گويی .. و در پس هياهوی قلبت سکوت می کنی و در آرامش يک بعد از ظهر پاييزی و هم در کنار او ، خودت را می سپاری به نيمکت چوبی تا پر شوی از بودنش و پر شود از بودنت و ديگر هيچ .. که همين لحظه های بودن کافی ست برای زندگی کردن .. برای ماندن.


وقتی .. وقتی .. وقتی ..

Oct 14, 2004


پيش از آنكه پرده فرو افتد


پيش از پژمردن آخرين گل


بر آنم كه زندگي كنم


عشق بورزم


بر آنم كه باشم ، در اين جهان ظلماني


در اين روزگار سرشار از فجايع


در اين دنياي پر از كينه


نزدٍ كساني كه نيازمند منند


كساني كه ستايش برانگيزند



تا دريابم ، شگفتي كنم


بازشناسم كه هستم ؟


كه مي توانم باشم ؟


كه مي خواهم باشم ؟


تا روزها بي ثمر نمانَد


ساعت ها جان يابد


و لحظه ها گرانبار شود


هنگامي كه مي خندم


هنگامي كه مي گريم


هنگامي كه لب فرو مي بندم


*



در سفرم به سوي تو و به سوي خودم


كه راهي ست ناشناخته


پرخار ، ناهموار


راهي كه باري در آن گام مي گذارم


و بی آنكه ديده باشم شكوفايي گل ها را


و شنيده باشم خروش رودها را


و به شگفت درآيم از زيباييِ حيات


سر ِ بازگشت از آن ندارم.


*



تنها پس از آن مرگ مي تواند فراز آيد


تنها پس از آن مي توانم به راه افتم


و مي توانم بگويم كه زندگي كرده ام ..



 


مارگوت بيگل

Sep 29, 2004


پيرمرد فلوت مي زند. يك فلوت بلند سياه. پيرمرد كور است. ماشينها توي ترافيك بوق مي زنند. زنها و مردها مقابل ويترين مغازه هاي مزين به لامپهاي نئون توي هم مي لولند. صداي فلوت توي بوق ماشنها گم مي شود. از شلوغي ميدان كه مي گذرم چشمم مي خورد به دسته گلهاي مريم كنار پياده رو. يك دسته مي خرم. مي آورم خانه. اينجا كنار دستم مي گذارم. خسته شدم از اين هياهو براي هيچ. از اين لامپهاي نئون. از اين گيجی.


خدايا خودت را به من نشان بده. در قالب هر چه كه مي خواهي.


در پيرهن اشارتي.


در قالب هر چه كه ياري كند اين روزهاي خاكستري هم بگذرند.


هر چه كه ترس را زايل كند .. خستگي را بگيرد.


خدايا


اشارتی .. 

Sep 28, 2004


اعتراف


ديگر بدون تو نمي توانم زندگي كنم. كمي كه از تو دور مي شوم دلم برايت تنگ مي شود. زود زود بايد بهت سر بزنم وگرنه كلافه مي شوم. هر كاري كه مي خواهم بكنم قبلش بايد حتما سراغ تو بيايم. نمي دانم اين خوب است يا بد اما اين روزها اين تو هستي كه تنهايي مرا پر مي كني. شب كه چراغ ها خاموش مي شود و فقط من و تو می مانيم از هميشه بهتر است. كسي مزاحممان نمي شود و مي توانيم مدتی با هم خلوت کنيم. اما يك اشكال كوچك وجود دارد. و آن اين است كه نمي خواهم به شب بيداري عادت كنم. براي همين هم بهتر است در طول روز با هم باشيم. تو چی فکر می کنی؟به نظر من بهتر است فراق شبانه را تحمل كنيم. عوضش من چشم درد نمي گيرم و تو هم چند ساعتي از دستم خلاص مي شوي. همين روزها يك cash memory هم مي خرم. اينطوري تحمل دوري تو برايم راحت تر مي شود چون وقتي كنار هم نباشيم باز هم قلبت پيش من است. ديگر چي از اين بهتر کامی جان؟!


کامی = کامپيوتر خودمانی!


Sep 26, 2004

* آرامم. آرام آرام. صبح بيدار مي شوم. ژاكت نازكي مي كشم به تنم و مي پيچم دور خودم. دخترك يكي دو لقمه به زور شير مي دهد پايين. سرويسش مي بردش.. براي خودم صبحانه آماده مي كنم و مي خورم. بعد مي آيم مي نشينم. تايپ مي كنم. جزوه هايی را كه برايم فرستادند مي خوانم. يك چيزهايي مي نويسم. خسته مي شوم. مي روم چيزي مي خورم. چرخي مي زنم. آهنگ را عوض مي كنم. با تلفن حرف مي زنم. كار (ت) را رد می كنم. نمی دانم چرا.. دوباره مي آيم تايپ مي كنم. دوباره آهنگ را عوض مي كنم. دوباره مي خوانم. دوباره مي نويسم. نهار مي خورم. به درس هاي دخترك مي رسم. احساس مي كنم بزرگ شده. بزرگ تر از آخر شهريور .. سعي مي كنم كمی بخوابم. اما مگر مي شود. بايد تمامشان كنم. حداقل تا آخر اين هفته. نمي دانم چرا.. هوس مي كنم بروم بيرون اما پشيمان مي شوم. دم غروب مي روم دوش مي گيرم . شب هم موقع خواب دوباره كتابي را ورق مي زنم تا بخوانم. انگار بايد خودم را غرق كنم لابلاي اين ورق ها. نمي دانم چرا.. وسطش چشمهايم سنگين مي شود و مي روم بخوابم. دخترك خيلي وقت است خوابيده. به وقت دكتر مامان و اداره ثبت و انتشاراتي و خياطي و تمام اين كاغذ ها فكر مي كنم. بايد اين هفته تمامشان كنم. نمي دانم چرا..


بوي پاييز و شبهاي بلندش تمام خانه را پر كرده. مي خوابم. زود تر از هر شب. نمي دانم چرا ..


......


* كسي هست كه بخواهد كمك كند من بتوانم آهنگ هاي خوب اينجا بگذارم!؟

Sep 24, 2004


دو روز پيش:



زن عصباني ست. عصباني و خسته. ظهر كه آمد خانه حالش خوب بود. يك پيشنهاد كاري خوب بهش شده بود. با اين كه تصميم دارد مدتي كار نكند اما همين پيشنهاد كافي بود تا دوباره توانايي هايش را به ياد بياورد و اعتماد به نفسش برگردد سر جاي اولش. اما نمي تواند تصميم بگيرد. از كار كردن براي ديگران خسته شده. حتي اگر موقعيت شغلي خوبي باشد.. به هر حال ظهر عصباني كه نبود. تا اينكه دوباره پيدا كردن اين مقاله حرصش را درآورد .لعنتي هيچ جور پيدا نمي شود. از هر دري وارد مي شوي به موضوعش نمي رسي. زن نمي داند چرا اينطوري شده. موضوعش خيلي پيچيده يا گسترده است يا او كارش را فراموش كرده . دستانش را گذاشت روي ميز و زير چانه و غرغر هايش شروع شد آنهم با چاشني آب شور! اين روز ها حساس شده اصلا. اين روزها كه اوضاعش كمي فرق كرده. اصلا همه چيز از همان تلفن آخر شروع شد. زن فكر كرد پنج سال تمام ساعت هفت صبح بيدار شده و شش بعد از ظهر خسته و كوفته آمده خانه. حالا اين روزها كه مجبور است موقتي توي خانه بچرخد و نمي داند بايد چه تصميمي بگيرد و كارهاي پيشنهادي را با اكراه رد مي كند و فكرش آشفته است و دلش مي خواهد مي توانست براي خودش كار كند حتي نمي تواند از آرزوهايش حرف بزند. چون مي شنود كه ‹‹بيكار شدي و خيالاتي شدي و منفي باف هم كه هستي ..›› و زن سكوت مي كند و مي ببيند خبر از گوش كردن و حتي فقط گوش كردن به هيچكدام از طرح هايش كه نيست هيچ. خبر از گپ هاي دوستانه هم نيست. حالا انگار تمام عالم كار دارند الي زن. و فقط زن است كه در خانه نشسته و خيالاتي شده و نبايد خيالاتي شود ! به همين راحتي..


زن تنها نشسته. مثل هميشه. باز بايد خودش انتخاب كند . باز بايد نقشه هايش را براي خودش مرور كند و مرور كند و مرور كند. توي خانه ماندن كه راضي اش نمي كند. حتي اگر احتياجي به پول نباشد. كه البته هست. اما اگر نبود هم توي خانه نمي ماند. نمي توانست. انگ خيالاتي شدن همين هفته اول بهش چسبانده شد. آنهم چون وقت اضافي دارد و هزار جور نقشه و طرح نيمه تمام در ذهنش ريخته كه مي خواهد به آنها نظم و ترتيب بدهد و به نتيجه برسد! خدا مي داند اگر دو ماه ديگر خانه نشين باشد چه لقب هايي نصيبش مي شود. زن غرورش جريحه دار شده. خيلي عجيب نيست كه كسي غرورش با حرفي از يك عزيز جريحه دار شود. زن به اين فكر مي كند كه اگر كمي فقط كمي بيشتر از معمول پول سبز داشت ! و مي توانست كاري را كه مدتهاست ذهنش را درگير كرده انجام دهد از اين برزخ بيرون مي آمد و از كسي هم دلخور نمي شد. انوقت به ديگران حق مي داد كه مثل او فكر نكنند. الان هم حق مي دهد. اما يكسان فكر نكردن به اين معني نيست كه حتي شنونده ي حرفهای يكديگر هم نباشيم .. اما خبر از هيچكدام اينها نيست. باز يك راه جلوي پايش خواهد ماند. اين كه براي چندرغاز براي كسی ديگر دولا راست شود و فرامينش را اطاعت كند و تمام كارهايي را كه مي توانست براي رونق كار خودش انجام دهد براي كس ديگر انجام دهد و نردبان كس ديگر باشد تا آن كس ديگر روز به روز موفق تر شود چون كارمنداني مثل زن دارد ... زن دلش مي خواست مي مُرد ..



امروز:


خيلي از حس هاي آن روز ، امروز جايشان را به آگاهي و اطمينان دادند. زن جواب چرايش را گرفته و باز هم مي تواند از آرزوهايش حرف بزند .. باز هم مي تواند گپ دوستانه بزند .. يخها آب شدند و سوء تفاهم ها رفتند پي كارشان.. اين دو پست را اينجا می گذارد تا حس هايش را بشناسد و افکارش را نظم دهد و ببيند کجا حق با او بوده و کجا نبوده ..



زن اگرچه هنوز هم نمي خواهد نردبان كسي باشد اما ديگر قصد ندارد بميرد !!

Sep 22, 2004

ششم شهريور ماه سال هشتاد و يک برای اولين بار اينجا نوشتم : زندگی ارزش ندارد اما هيچ چيز هم ارزش زندگی را ندارد.‌ « آندره مالرو‌»


امروز که دوسال و اندی از آن روز گذشته شک دارم که آيا می شود هنوز هم به اين جمله اعتقاد داشت يا نه؟! شما چی فکر می کنيد؟ .. 


 آهو وارد سومين سال حيات مجازيش شد ..

Sep 20, 2004


يک پنجره کافی ست


برای تماشای رفتن .. برای تماشای آمدن .. و زدودن گرد سفر.


برای شنيدن داستان سفر.


برای شعر خواندن. سبز شدن.


يک پنجره کافی ست.


برای لمس تار مويی از گيسوانم جامانده لابلاي لباسهايت ، که همسفرت باشد ..


براي نگاه كردن به ماهتاب.


براي سلام كردن به آفتاب.


برای حرف زدن با كبوتران مهاجر.


يك پنجره كافيست.


پنجره اي براي اطمينان و آكاهي و سكوت ..



 


سی ام شهريور 1383



يک پنجره کافی ست


برای تماشای رفتن .. برای تماشای آمدن .. و زدودن گرد سفر.


برای شنيدن داستان سفر.


برای شعر خواندن. سبز شدن.


يک پنجره کافی ست.


برای لمس تار مويی از گيسوانم جامانده لابلاي لباسهايت ، که همسفرت باشد ..


براي نگاه كردن به ماهتاب.


براي سلام كردن به آفتاب.


برای حرف زدن با كبوتران مهاجر.


يك پنجره كافيست.


پنجره اي براي اطمينان و آكاهي و سكوت ..



 


سی ام شهريور 1383


Sep 18, 2004


فيلم ‹‹ مزرعه پدري ›› فيلمي ست جنگي اما متفاوت. ملاقلي پور جنگ را جوري ديگر نشان مي دهد. ترس. فرار. اعتراض. عشق. افسوس ِ از دست دادن. اجبار براي كشتن و زنده ماندن. در مزرعه پدري كسي براي شهيد شدن از ديگري سبقت نمي گيرد. كسي هست كه مي ترسد و فرار مي كند .. كسي هست كه نمي خواهد بجنگد و مي خواهد برگردد به ده خودش. كسي هست كه نمي خواهد بميرد. ولي با اين حال از جنگ گريزي نيست و از شهادت هم .. فرمانده گروهان عنوان حاجي را يدك نمي كشد. اشتباه مي كند. سيگار مي كشد. حتي وقتي زخمي مي شود با قمقمه اي آب تنها مي ماند .. اسطوره نيست. انساني معمولي ست كه با تلاشش بياد ماندني مي شود نه با عنوانش .. قهرمان فيلم هم همينطور. اين نويسنده ي ادبيات جنگ كه به قول فيلم ، داستاني سراسر خشونت را در كتابش تصوير كرده خودش از عميق ترين حس هاي انساني سرشار است. خود فيلم هم همينطور. در اوج خونريزي و ويراني ، عشق موج مي زند. عشق انسان به انسان . عشق انسان به زندگي. عشقي كه قرباني جنگ مي شود و با اين حال تنها انگيزه براي جنگيدن است. و براي انسانهاي متفاوتي كه هيچوقت در فيلمهاي جنگي جايي در جبهه نداشتند و در اين فيلم دارند. به نظر من ‹‹ مزرعه پدري ›› فيلم فوق العاده اي بود . با موسيقي عالی و بازي های بيادماندنی .. طولاني اش نمي كنم. فقط يادتان باشد كه در اين فيلم قرار است جنگ را ببينيد. مرگ را. ويراني را. ممكن است جايي از فيلم ببٌريد. بخواهيد بلند شويد و از سالن بياييد بيرون. نفستان بند بيايد. گريه كنيد. اما تمام اينها به تماشا كردن يك روي ديگر سكه مي ارزد. روي ديگر سكه را ببينيد.


‹‹ مزرعه پدري ›› را از دست ندهيد..



 

Sep 15, 2004

*
فكر مي كنم از اينجا كه هستم دستم را دراز كنم و يك مشت ماسه بردارم و بپاشم توي آسمان. يا بروم لب لب دريا. آنجا كه موج و ساحل همديگر را در آغوش مي كشند و ديري نمي پايد كه از هم دور مي شوند.. و دوباره و دوباره .. تا آخر دنيا .. اين ماجرای موج و ساحل؛ خاک و آب گيجم کرده. خواستم به آدمها تعميمش بدهم. ولی هر چه نوشته بودم با يک ديليت از بين بردم. فلسفه ای ست كه هيچ طوري براي هيچ كسي نمي توانم تعريفش كنم. يك چيزي ست توي قلبم. و كسي بايد باشد تا اين را از قلبم بخواند. اين دوباره ها را تا آخر دنيا .. پس بهتر است كه بگذارم و بگذرم و كار را بسپارم به كاردان ..


اينها را كه نوشتم چقدر دلم براي دريا تنگ شد ..

.

.



گاه حس می کنم هجر ـ اين تلخ رويداد نامراد ـ را دوست می دارم. در پس هجر دلتنگی است و « بيا تا قدر يکديگر بدانيم ».

وبلاگ ما بی چرا زندگانيم.



*
يادم باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهايی ست.



Free counter and web stats